تبليغاتX
شاهکار هالیوود
شاهکار هالیوود
آخرين اميدهاي اسكار
 
 
الان که شما دارید این نوشته را می‌خوانید ديگر با پايان سال 2006،  مهلت اكران فيلم‌هاي متقاضي براي شركت در مراسم اسكار سال2007  به پايان رسيده است.

قبل از اكران اين فيلم‌هاي آخري هم مثل هر سال بازار پيش‌بيني‌هاي نامزدهاي اسكار در سايت‌ها و نشريات سينمايي بالا گرفته بود.

ولي خب تجربة سال‌هاي قبل نشان داده كه سليقة اعضاي آكادمي اسكار چندان قابل پيش‌بيني نيست و يك دفعه ممكن است به فيلم گم‌و‌گوري مثل «تصادف» روي‌خوش نشان دهند و فيلم‌هايي را كه ديگران روي آن‌ها حساب وي‍ژه‌اي باز كرده بودند، ناديده بگيرند.

براي همين اصلا بعيد نيست يكي از اين فيلم‌‌هاي آخري يك دفعه همة اسكارهاي امسال را درو كند. مخصوصا كه كارگردان محبوب اسكاري‌ها يعني كلينت ايستوود ،يك برگ برنده براي روزهاي آخر سال2006 نگه داشته بود. به اين اميدهاي آخرنگاهي انداخته‌ايم و به ديگر اميدهاي اصلي اسكار امسال هم پرداخته‌ايم تا اوضاع كمي تا قسمتي دستتان بيايد.

دوشیزه پاتر
داستان فیلم براساس زندگی بئاتریس پاتر نوشته شده است؛ زن جوانی که شیفتة رؤیاهایش بود و همین عامل باعث شد به یکی از نویسندگان محبوب کودکان بدل شود.

ماجرا از جایی شروع می‌شود که او چند کتاب موفق برای بچه‌ها نوشته و بين او و ناشرش رابطة عاطفی شكل گرفته، اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که خانوادة بئاتریس با ازدواج آن‌ها مخالفت می‌کنند. سرانجام این ماجرا، به یک تراژدی ختم می‌شود.

حال و هوای فیلم با تقریب نسبتا زیادی شبیه «در جست‌وجوی ناکجاآباد» است، با این تفاوت که به‌جای جانی دپ آن فیلم باید رنی زل‌وگر را قرار بدهید و به‌جای کیت وینسلت‌اش، ایوان مک‌گرگور را تصور کنید. فیلم دومین همکاری مشترک زل‌وگر و مک‌گرگور است و آن‌طور که خودشان در گفت‌وگوهای قبل از اکران گفته‌اند از این همکاری مجدد راضی‌اند.

کارگردانش هم کریس نونان است که احتمالا برایتان نام آشنایی نیست، چون از سال95 که فیلم «دختر / عزیز» را ساخته بود دیگر فیلمی روی پرده نداشته تا حالا. لحظاتی از فیلم هم گویا به ‌صورت انیمیشن ساخته شده که باعث می‌شود مخاطبان کم سن و سال فیلم از تماشای فیلمی دربارة یکی از نویسندگان محبوبشان راضی باشند.

نکتة دیگری که باید در نظر داشته باشید این ا‌ست که چنین نقش‌هایی معمولا یک نامزدی اسکار برای بازیگرانشان به ‌همراه دارند و به ‌همین خاطر اگر فیلم با اقبال منتقدان روبه‌رو شود، بعید نیست نام زل‌وگر در میان پنج نامزد جایزة نقش اول زن بیاید.

آلمانی خوب
داستان دربارة یک خبرنگار آمریکایی‌ است که بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم وارد برلین می‌شود تا نامزدش را که به ‌واسطة جنگ از هم جدا افتاده بودند، پیدا کند. آن‌ها پس از این‌که به هم می‌رسند سعی می‌کنند مخفیانه از آلمان خارج شوند.

همین که بدانید می‌توانید جورج کلونی را بعد از دو فیلم درخشان «سیریانا» و «شب به‌خیر و موفق باشید» دوباره روی پرده ببینید احتمالا دلیل کافی برای تماشای فیلم است، اما خب اگر دلیل بیشتری می‌خواهید بد نیست بدانید که همبازی او در این فیلم، که به طریقة سیاه و سفید هم ساخته شده، كيت بلانشت است.

اگر داستان فیلم را دوباره مرور کنید و پوسترش را هم  ببینید، می‌فهمید که شباهت زیادی به «کازابلانکا» دارد. علاوه بر این نباید از کارگردان‌اش غفلت کنید؛ استیون سودربرگ که پنجمین همکاری مشترک‌اش در یک فیلم با کلونی را پشت سر گذاشته و برای سال آینده هم «دسته سیزده نفره اوشن» را در برنامه دارند. در ضمن بد نیست بدانید که توبی مگوایر یا همان اسپایدرمن هم در فیلم یک نقش حاشیه‌ای دارد.

هزارتوي پَن
 داستان دختري كه به همراه مادر باردارش سفري مي‌كند تا بتواند مادرش را از دست شوهر جديدش نجات دهد و به يكي از روستاهاي شمال اسپانيا ببرد. داستان در سال1944، يعني بعد از پيروزي ديكتاتور معروف اسپانيا، ژنرال فرانكو مي‌گذرد.

هزارتوي گيلرمو توي سايت metacritic با كسب امتياز ميانگين 92 از 100 به عنوان محبوب‌ترين فيلم منتقدان در سال2006 انتخاب شده. فضاي فانتزي و ترسناكِ فيلم چيزي شبيه كارهاي قبلي دل‌تورو، يعني ميميك (انسان‌نما) و پسر جهنمي و تيغ2 است.

اسكار بهترين كارگرداني و جلوه‌هاي ويژه و صداگذاري تنها شانس اين فيلم است. اين فيلم يك روز مانده به سال 2007 اكران شد تا از آخرين‌فيلم‌هايي باشد كه به رقابت فشرده اسكار وارد مي‌شود.

چوپان خوب

داستان دربارة مردی به ‌نام ادوارد ویلسون است که هوش سرشاری دارد و آن‌طور که در خلاصة فیلم آمده وارد سازمان سيا می‌شود تا برای منافع کشورش کار کند. اما فیلم بیش از این‌که بخواهد به مأموریت‌ها و زندگی کاری او بپردازد، بر روی زندگی خانوادگی او و رابطه‌اش با همسرش توجه دارد.

مهم‌‌ترین نکتة فیلم در این ا‌ست که رابرت دنیرو آن را کارگردانی کرده و یکی از نقش‌های فرعی را هم بر عهده دارد.

بد نیست بدانید که این دومین تجربة کارگردانی او بعد از «یک داستان برانکسی» است که در سال93 آن را ساخته بود. نقش اول فیلم را مت دیمون بر عهده دارد و بازیگر نقش همسر او، آنجلینا جولی‌ است که این عامل هم می‌تواند تماشاگران آن‌ور آبی را برای دیدن فیلم تحریک کند.

چون بعد از ازدواج جولی با براد پیت و تولد فرزندشان، این اولین حضور او بر روی پرده است. اما آن‌هایی که به این حواشی علاقه ندارند هم بهتر است از تماشای این فیلم غفلت نکنند، چون فیلم‌نامه‌اش را اریک راث نوشته که پیش از این به ‌عنوان نویسندة دو فیلم‌‌نامة درخشان «مونیخ» و «فارست گامپ» بود و بعید نیست یکی از بخت‌های اصلی اسکار فیلم‌نامة سال بعد باشد. درضمن جان تورتورو هم که استاد خلق شخصیت‌های فرعی عجیب و غریب است  در فیلم حضور کوتاهی دارد.

نامه‌هاي يوجيما

فيلم ماجراي بيشتر از 20 هزار سرباز ژاپني است كه در نبرد خونين و معروف يوجيما در جنگ جهاني دوم از جزيرة يوجيما در برابر تجاوز وحشيانة آمريكايي‌ها دفاع كردند و به آن‌ها دستور داده شد كه بميرند ولي تسليم نشوند و بيشتر آن‌ها هم مردند.

ايستوود با ساخت دو فيلم «پرچم‌هاي پدران ما» و اين فيلم، كاري كرده كه نامش بدون توجه به خوبي يا بدي اين فيلم‌ها، در تاريخ سينما ماندگار شود. چون «پرچم‌هاي پدران ما» دربارة همين نبرد يوجيما بود ولي از نگاه سربازان آمريكايي.

«نامه‌هاي يوجيما» هم دربارة همين نبرد است از نگاه ژاپني‌ها. ايستوود هر دو فيلم را همزمان ساخته است. يعني يك صحنة نبرد را ابتدا از نگاه سربازان آمريكايي ساخته و سپس دوربين و بند و بساط را‌ آن طرف برده و همان صحنه را از نگاه ژاپني‌ها ساخته است.

البته هيچ‌كدام از بازيگران دو تا فيلم مشترك نيستند. بازيگر اصلي اين يكي «كن واتانابه» است كه او را در «آخرين سامورايي» ديده‌ايد و در اين‌جا نقش يك ژنرال ژاپني متمدن وظيفه‌شناس را دارد.

ديالوگ‌هاي فيلم هم به زبان ژاپني است. ابتدا قرار بود اين فيلم، اوايل سال2007 اكران شود ولي در دقيقه نود توزيع‌كنندة فيلم تصميم گرفت «نامه‌هاي يوجيما» را ده روز مانده به سال2007 اكران كند تا بتواند در اين دورة اسكار  شركت كند. چرا؟ دليلش را از موجي كه اين فيلم در همين مدت كوتاه راه انداخته مي‌توان فهميد.

صحنه‌هاي ديوانه‌كنندة جنگي فيلم اين‌قدر احساس‌برانگيز و تأثيرگذار بوده كه از همين حالا خيلي‌ها اين فيلم را اميد اول اسكار امسال مخصوصا در رشته‌هاي بهترين فيلم و بهترين كارگرداني مي‌دانند. فعلا هم انتخاب اول انجمن منتقدان لس‌آنجلس و مجلة تايم بوده است.

مثل اين كه ايستوود امسال با دو فيلم مي‌خواهد مثل سال2005 و ناديده گرفته شدن «هوانورد» اسكورسيزي در برابر «محبوب ميليون دلاري» ايستوود، از همين الان اسكورسيزي را از گرفتن اسكار نااميد كند.

دختران رؤيا


بر اساس يكي از نمايش‌هاي موزيكال موفق برادوي كه جايزة توني (معادل جايزة اسكار در دنياي تئاتر) را گرفت . اين نمايش، ماجراي يك گروه سه نفرة خواننده است كه حسابي كارشان مي‌گيرد و پيشنهادي به آن‌ها مي‌شود كه مي‌تواند سكوي پرش آن‌ها براي شهرت و موفقيت باشد، ولي جلوتر كه مي‌روند متوجه مي‌شوند بهاي شهرت و خوشبختي بيشتر از آن چيزي است كه تصورش را مي‌كردند. 

جيمي فاكس ( برنده  اسكار  2004 بخاطر بازي در فيلم «ري») و كمدين معروف ادي مورفي از ستاره‌هاي فيلم هستند ولي  همة نگاه‌‌ها به سمت جنيفر هادسون  است كه  در اولين نقش سينمايي‌اش حسابي تركانده.

خيلي‌ها او را يكي از نامزدهاي احتمالي اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل زن مي‌دانند. كارگردان اين فيلم بيل كاندن، فيلم‌نامه نويس فيلم موزيكال «شيكاگو» است كه در سال2003 ، با نامزدي در 12 رشته و بردن 5 جايزه اسكار ، به ستارة آن دورة اسكار تبديل شد.

با علاقه‌اي كه اعضاي آكادمي به فيلم‌هاي موزيكال در اين سال‌ها نشان داده‌اند ، «دختران رؤيا» مي‌‌تواند برندة اصلي اسكار امسال باشد.

الماس خون
داستان فیلم درمیانة یک جنگ داخلی در سیرالئون می‌گذرد و ماجرای یک شرخر آمریکایی و یک ماهی‌گیر آفریقایی‌ است که با هم به دنبال یک الماس گران‌قیمت می‌گردند تا خانوادة مرد آفریقایی را نجات دهند.

تنها مشکل ماجرا هم این‌جاست که آن‌ها تنها افرادی نیستند که دنبال این الماس می‌گردند. از میانه‌های فیلم، یک دختر خبرنگار به جمع‌شان اضافه می‌شود. مهم‌ترین دلیل تماشای فیلم مثلث بازیگری آن ا‌ست؛ لئوناردو دی‌کاپریو، جیمون هانسو و جنیفر کانلی. دی‌کاپریو که بعد از «هوانورد» و «جداافتادگان» اولین حضورش در فیلمی ا‌ست که مارتین اسکورسیزی آن را کارگردانی نکرده و همین دلیل ساده احتمالا خیلی‌ها را برای دیدن فیلم کنجکاو می‌کند.

 در کنار او جیمون هانسو یک بار نامزد اسکار شده و جنیفر کانلی هم این مجسمة طلایی را به خانه برده، به ‌خاطر همین بعید نیست فیلم با توجه به حال و هوایش در نقش‌های مکمل، شانسی برای اسکار داشته باشد.

در ضمن فیلم را هم ادوارد زوئیک ساخته که پیش از این «آخرین سامورائی» را ازش دیده بودیم. راستش را بخواهید نقطه ضعف بزرگ فیلم احتمالا همین کارگردانش خواهد بود.

نگاهي به بقيه نامزدهاي احتمالي اسكار امسال

اين‌ها فيلم‌هايي هستند كه زودتر اكران شدند و نام‌شان خيلي وقت است كه در فهرست نامزدهاي احتمالي اسكار امسال جا خوش‌كرده‌است. نگاهي انداخته‌ايم به اين فيلم‌ها كه شايد ستاره اصلي مراسم اسكار امسال باشند.

بابل (الخاندرو گونزالس ايناريتو):

يك روايت موازي ديگر از ايناريتوي كارگردان و آريگاي فيلم‌نامه‌نويس (البته نه به پيچيدگي 21گرم) كه به مسألة ارتباط آدم‌ها با هم مي‌پردازد.

مي‌گويند بهترين فيلم2006 همين «بابل» است، با اين حساب بعيد است كه اسكار بهترين فيلم را بگيرد، ولي خيلي‌ها به براد پيت و آريگايش اميدوارند.


از دست رفتگان (مارتين اسكورسيزي):

 اگر فكر مي‌كنيد پنج بار نامزد اسكار شدن اسكورسيزي و برنده نشدن توي هيچ‌كدام از آن‌ها قرار است با اسكار امسال جبران شود، بعيد نيست كه اشتباه كنيد.

 اسكار در اين مورد تا حالا همه‌ما را خيت كرده و اين دفعه هم اين كار را مي‌كند.

دي‌كاپريو كه با بازي‌اش حسابي تركانده هم بعيد است چيزي بگيرد، چون به هر حال جوان است و اول راه و خوش تيپ.

بنابراين مي‌گذارند حسابي پير و از كار افتاده شود و آن وقت به‌اش اسكار مي‌دهند. شايد فيلم، اسكار فيلم‌نامة اقتباسي و تدوين را بگيرد.

ملكه (استفن فيرز):

رقابت اصلي بازيگري زن بين پنه‌لوپه كروزِ «بازگشت» و هلن ميرنِ اين فيلم است. ميرن كه نقش ملكه اليزابت دوم را عالي بازي كرد حتي شانس‌اش بيشتر از كروزِ اسپانيايي است.

همين چند وقت پيش بود كه جايزة بهترين بازيگري جشنواره ونيز را هم برد و توي گلدن گلوب هم شانس اول بازيگري است.

ميرن قبلا هم به خاطر سَل(1984) و ديوانگيِ شاه جورج(1994) دو بار برندة جايزه بازيگري جشنواره كن شده بود. ملكه تقريبا هيچ شانس ديگري توي اسكار ندارد.

پرچم‌هاي پدران ما (كلينت ايستوود):

 با وجود آن يكي فيلم ايستوود، نامه‌هاي يوجي‌ما و سر و صدايي كه راه انداخته، پرچم‌هاي پدران ما احتمالا توي اوت باقي خواهد ماند.

هر چند كه رسم اسكار بر اين است كه كارهاي ايستوود را هميشه بيشتر از انتظار مردم تحويل بگيرد.

حالا سه چهار تا اسكار اول كه قابل آقاي ايستوود را ندارد!

بازگشت (پدرو آلمودووار):

فيلم، اصولا فيلم كارگردان نابغه‌اش است، هر چند همه سعي دارند كليت فيلم را به اسم پنه لوپه كروز و بقية بازيگرهاي زن‌اش تمام ‌كنند.

قصة فيلم شبيه خاطره‌اي است كه دارد از زبان يكي از زنان روستايي اسپانيا تعريف مي‌شود. داستاني دربارة آدم‌هاي زنده و مرده‌اي كه شايد الان هيچ كدامشان وجود نداشته باشند. بازيگرهاي فيلم (كه 90 درصدشان زن هستند) توي جشنواره كن جايزة اصلي بازيگري را از آن خودشان كردند.

مي‌گويند اسكار بازيگري امسال را هم پنه‌لوپه كروز برنده مي‌شود. واقعا اگر آلمودووار براي كارگرداني اين فيلم اسكار نگيرد، چه كسي مي‌خواهد بگيرد؟

 
     
  
 
2 نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:25  توسط رز  | 

بازگشت اينديانا جونز
 
 
 
چهارمين بخش از سري فيلم‌هاي اينديانا جونز در سال 2008 اكران مي‌شوند.

به گزارش بي.بي.سي، جورج لوكاس كارگردان سينماي هاليوود ضمن بيان مطلب فوق افزود: من و استيون اسپيلبرگ، ديگر كارگردان مشهور سينماي آمريكا به تازگي فيلمنامه سري جديد اينديانا جونز را به پايان رسانده‌ايم. اين بهترين فيلمنامه از سري فيلنامه‌هاي نوشته شده براي اينديانا جونز است.

بر همين اساس گزارش شده است كه مانند سري‌هاي قبلي اين بار نيز هريسون فورد در نقش اينديانا جونز ظاهر خواهد شد.

اولين فيلم از سري فيلم‌هاي اينديانا جونز در سال 1981 با نام صندوقچه گم شده ساخته شد. در اين فيلم جونز كه يك باستان شناس است دنيا را براي پيدا كردن يك صندوقچه ارزشمند پيش از آنكه نازي‌ها آن را پيدا كنند، زير پا گذاشت.

اما اين آخرين فيلمي از سري فيلم‌هاي جونز با همكاري مشترك اسپيلبرگ و لوكاس ساخته خواهد شد. پيش از اين نيز در دهه 1980 اين دو كارگردان در دو سري از فيلم‌هاي جونز با يكديگر به همكاري پرداخته بودند.

 

ارثيه فاميلی
 
 
سوفيا کاپولا، دختر دردانه فرانسيس فورد کاپولای بزرگ، يکی از قطب‌های قدرتمند هاليوود و کارگردانِ سه‌گانه عظيم «پدرخوانده» است.

از همان قسمت اول «پدرخوانده» مشخص بود که فرانسيس نيت کرده پای خانواده‌اش را به سيستم هاليوود باز کند.

 او آن‌قدر با خودش کلنجار رفت تا سوفيا را در قسمت سوم بازی داد. حالا سوفيا برای خودش اسم و رسمی ساخته و شخصيت سينمايیِ جداگانه‌ای پيدا کرده و همة دوستداران سينما دائم حواسشان هست که ببينند فيلم بعدی‌اش چگونه است.

«ماری آنتوانت» آخرين ساختة سوفيا کاپولا، تازه در آمريکا اکران شده و مثل آثار قبلی‌اش با واکنش‌های متفاوتی مواجه شده است. سوفيا با ساختن «خودکشی باکره‌ها» در سال 1999 خيلی‌ها را راضی کرد، اما موقعيت و هويت سينمايی‌اش را با «سرگشته در غربت» به دست آورد؛ يک کمدی کم خرج و نامتعارف که با همکاری بيل موری و اسکارلت يوهانسن در سال 2003 ساخته شد.


سيس فورد كاپولاي جوان در كنار خانواده خود؛ دو پسرش جيان كارلو و رومن دست زير چانه‌هايشان گذاشته‌اند و سوفياي كوچولو هم روي پاي مادر نشسته است.

حالا ديگر همه چيز مرتب است. سوفيا آن‌قدر در هاليوود ارزش و اعتبار کسب کرده که بتواند انگشت روی موضوع دلخواه‌اش بگذارد. «ماری آنتوانت»، فيلمی شخصی است دربارة زندگی آخرين ملکة فرانسه که بر اساس کتاب آنتونيا فريزر، نويسندة بريتانيايی ساخته شده. نقش اين ملکة نوجوان را «کريستين دانست» بازی می‌کند که پيش از اين در «خودکشی باکره‌ها» هم سوفيا را همراهی کرده بود.

نظريه صادر کردن راجع به «ماری آنتوانت» بماند برای وقتی که ما هم توفيق ديدن فيلم را يافتيم! اما الان بهانه‌ای دست داده تا به چند مورد از اين خانواده‌های «نَسَبیِ» هاليوودی و رابطه‌هايشان اشاره‌ای کنيم؛ (در اين مطلب به زن و شوهرهاي هاليوودي كاري نداريم.) رابطه‌هايی که در بيشتر موارد توانسته شهرت و اعتبار ويژه‌ای برای نسل اندر نسلِ اين خانواده‌های هاليوودی کسب کند. مثلا خدا وکيلی همين سوفيا کاپولا، اگر به لطف و پشتگرمی پدرش نبود، عمرا می‌توانست به اين زودی و بعد از ساختن فقط سه فيلم، دست روی پروژة شخصی‌اش بگذارد؟

سرگشته در قدرت

فرانسيس فورد کاپولا را با سه‌گانة «پدر خوانده»اش و «اينک آخرالزمان» که فيلمی عظيم راجع به جنگ ويتنام است و در سال 1979 ساخته شده، می‌شناسيم.

اين غول فيلمسازی، که از خانواده‌ای ايتاليايی-آمريکايی است و در ديترويتِ ميشيگان بزرگ شده، حرفه‌اش را با نوشتن فيلم‌نامه شروع کرد. بعد از اين که اولين جايزة اسکارش را در سال 1971 و برای نوشتن فيلم‌نامة «پاتن» فرانکلين.جی. شافنر، دريافت کرد، بهترين گزينه برای شرکت پارامونت شد تا «پدرخوانده» را بسازد. (البته رؤسای کمپانی تا قبل از ديدن نتيجة کار، در اين انتخاب‌شان خيلي ترديد داشتند.)

کاپولا هم فرصت را غنيمت شمرد و تا جايی که توانست، از افراد خانواده‌اش در اين پروژه استفاده کرد. پدر کاپولا، کارمينه کاپولا که آهنگساز و از اولين نوازندگان فلوتِ ارکستر شبكة‌تلويزيوني اِن‌بی‌سی بود، قطعاتی از موسيقیِ فصل عروسیِ ابتدای فيلم را نوشت و در نوشتن موسيقی قسمت دوم نيز همکاری داشت.

او يك جايی از قسمت اول «پدرخوانده» نشسته و دارد پيانو می‌زند. مادر کاپولا، «ايتاليا» در اين فيلم نقش يک اپراتور را دارد. دو پسر فرانسيس، جيان- کارلو و رومن در سکانس مراسم تدفين دُن‌کورلئونه (مارلون براندو) هستند و تاليا شاير، خواهرش به رغم ميل باطنی کاپولا و به خواستة تهيه‌کنندگان فيلم، نقش کانی، خواهر مايکل کورلئونه (آل پاچينو) را در هر سه قسمت بازی می‌کند. آن‌ها عينک درشت تاليا شاير را که تا آن روز روی چشمش بود، برداشتند.

فرانسيس فورد كاپولاي مسن در كنار دو فرزند جوانش رومن و سوفيا كاپولا

نتيجه‌اش هم اين شد كه روز اول فيلم‌برداری، خواهر کارگردان روی دوربين اُفتاد و آن را روی زمين انداخت! تنها دختر کاپولا، سوفيا، در واقع از دوران نوزادی‌اش وارد سينما شد. او همان نوزادی است که در جايی از پدرخوانده به عنوان نوزاد پسرِ مايکل توی کليسا غسل تعميد داده می‌شود! و بعدها به طور کاملا تصادفی، نقش مری (دختر مايکل) را که قرار بود وينونا رايدر بازی کند، در قسمت سوم پدرخوانده، از آن خود کرد.

كاپولا ، مثل هر سيسيلی‌الاصل متعصب، برای تداوم سينما در خانواده‌اش، ابتدا به پسرانش اميد داشت و روی آن‌ها سرمايه‌گذاری کرد، اما بخت با او يار نبود و جيان-کارلو در يک حادثة قايق‌رانی در سال 1986 کشته شد.

رومن هم نتوانست آن‌طور که بايد پدر را راضی کند؛ او بيشتر در عرصة ساختن ويديو کليپ برای موسيقی فعاليت می‌کرد. ولي از آن طرف، سوفيا با وجود اين که برای بازی‌اش در قسمت سوم «پدرخوانده» حسابی به باد انتقاد گرفته شده بود و حتی در بعضی محافل سينمايی به عنوان بدترين بازيگر انتخاب شد، استعدادش را در فيلمسازی نشان داد.

سوفيا مثل برادرش رومن از ساختن ويديو کليپ آغاز کرد اما با «خودکشی باکره‌ها» ثابت کرد که فرزند خلف كاپولا است. همان موقع بود که با اسپايک جونز (کارگردان «جان مالکويچ بودن» و «اقتباس») ازدواج کرد.

درست بعد از جدايی از اسپايك جونز «سرگشته در غربت» را ساخت که جايزة اسکار بهترين فيلم‌نامه را نصيبش کرد و باعث شد عموزاده‌اش نيکلاس کيج (بازيگر مشهور كه به خاطر اين كه نان اعتبار عمويش را نخورد، فاميلي‌اش را عوض كرد) با تعصب خاص ايتاليايی، در مراسم اسكار بايستد و سوفيا را تشويق كند.

راستی «كاپولا» واژه‌ای ايتاليايی است که به نوعی کلاه سيسيلی گفته می‌شود و مافيايی‌ها از آن استفاده می‌کنند!

دختر از هم گسيخته

 با کمی کنکاش در فرم صورت جان وويت و آنجلينا جولی می‌شود فهميد که با هم نسبتی دارند. جان وويت از نسل بازيگران دهه60 است، پدربزرگش از مهاجرين اهل چک بود. سال 1967 به خاطر بازی بی‌نظيرش در «کابوی نيمه شب» جان شله زينگر، جايزة اسکار گرفت.

جان وويت پدر آنجلينا جولی

او از همسر دومش، مارشلين برتران، دو فرزند دارد: آنجلينا جولی و جيمز هيون (دستيار کارگردان و بازيگر سينما). آنجلينا جولی وويت که بازيگری را در مؤسسه لی استراسبرگ آموخته، ابتدا در چند ويديو کليپ موسيقی ظاهر شد و با بازی در «دختر از هم گسيخته» و اسکاری که نصيبش کرد، مشهور شد.

جان لی ميلر(بازيگر «قطار بازی» دنی بويل) اولين همسر جولی بود و بعد از آن بيلی باب تورنتون، بازيگر و فيلم‌نامه‌نويس مشهور، همسرش شد و حالا هم که براد پيت را دارد.

زوج جولی و پيت به جز دو بچه‌ای که به فرزندی قبول کرده‌اند (با نام‌های مادوکس و زاهارا) اخيرا صاحب دختری به نام «شيلا» شده‌اند. جولی و وويت دل خوشی از يکديگر ندارند.

مرد خانواده!

کرک و مايکل داگلاس، اين پدر و پسر به قول جان وين «چونه سولاخ!» (از متلک‌های دوبله‌ای ايرج دوستدار، دوبلور ثابت وين به کرک داگلاس در فيلم‌هايی که با هم بوده‌اند!) از دو نسل متفاوت بازيگران هاليوود هستند.

والدين کرک داگلاس با نام اصلی ايسور دانيه لوئيچ، جزو مهاجرين روستايی روسی و يهودی بودند. کرک با کمک رتبه‌های خوبی که در رشتة كشتی در کالجش کسب کرد توانست به دانشگاه هنرهای دراماتيک راه پيدا کند.

خانواده داگلاس

با بازی‌اش در «قهرمان» مارک رابسن و بعد در«اسپارتاکوس» استنلی کوبريک اسطوره شد. دو بار ازدواج کرد و مايکل را از همسر اولش دايان ديل دارد. مايکل هشت ساله بود که کرک از مادرش جدا شد. ابتدا مايکل در آکادمی علوم نظامی تحصيل کرد، اما ترجيح داد راه پدر را ادامه دهد و حالا يکی از بزرگ‌ترين تهيه‌کنندگان و بازيگران هاليوود است.

جالب است بدانيد که «ديوانه‌ای از قفس پريد»، شاهکار ميلوش فورمن را مايکل تهيه کرده. بازی‌اش در «جذابيت مرگبار» آدريان لين، در نقش وکيلی که درگير مسائلي با زنی نامتعادل شده، باعث شد اين تيپ و کاراکتر رويش بماند.

فعلا مايکل، همسرِ وفادار کاترين زتا جونز (بازيگر «نقاب زورو» و «قاچاق») است و توی مصاحبه‌هايش کلی به بازيگران مشهوری که دائم در حال طلاق و طلاق‌کشی هستند توپيده. مثلا در انتقادش به پيت برای جدايی از جنيفر‌آنيستون گفت: «حالا برو و با آنجلينا جولی، بچه يتيم به فرزندی قبول کن!» او مدتی بعد، از جولی بابت اين حرفش عذر خواست.

آخرين فيلمی که مايکل داگلاس تهيه کرده «It Runs in the Family» فرد اشپيسی/2003 است که بيشتر افراد خانوادة کرک و دايان داگلاس در آن حضور دارند.

دردسر شرلی!

شايد کمتر کسی بداند که دخترک آسانسورچی ساده‌لوح، خوش‌قلب اما فريب‌خوردة فيلم «آپارتمان» بيلی وايلدر، خواهر بزرگ‌تر يکی از بازيگران مشهور و تهيه‌کنندگان بزرگ فيلم هاليوود، وارن بيتی (بازيگر«بانی و کلايد») است.

چون نه تشابه اسمی وجود دارد و نه چندان تشابه ظاهری. کاتلين مک لين بيتی، مادرشان، بازيگر و معلم تئاتر بود و پدرشان پروفسور روان‌شناس.

شرلی مک لين خواهر وارن بيتی

کتاب‌های پدر روی شرلی تأثير گذاشت و متافيزيک زندگی‌اش را زير و رو کرد. او بعدها کتابی به عنوان «در موقعيت خطرناک» دربارة تناسخ نوشت و از همسرش استيو پارکر، به خاطر همين اعتقادات و ارتباطات روحی، جدا شد و دخترش استفانی، نام خود را ساچی پارکر گذاشت، چون باور داشت در زندگی قبلی‌اش کسی با اين نام، مادرش بوده! ساچی پارکر نيز بازيگر سينما است.

اولين نقش سينمايی شرلی مک لين در «دردسر‌هری» آلفرد هيچکاک/1955 بود و به خاطر بازی در «دوران مهرورزی» جيمزال. بروکس، اسکار سال 1983 را مال خود کرد. اولين بازی وارن بيتی برای نمايش‌های مادرش بود و بعدا زير نظر استلا‌آدلر تعليم بازيگری ديد.

تيپ و ظاهرش انگ بازی در نقش جوان‌های سرکش و بی‌هدف دهه60 بود و در «شکوه علفزار» اليا کازان خوش درخشيد. بيتیِ خوش چهره، سال 1992 در «باگزی» بری لوينسن، نقش گنگستری بلند پرواز را ايفا کرد و ضمنا تهيه‌کنندة آن هم بود، آنت بنينگ که نقش مقابل بيتی را بازی کرد، بعد از اين همکاری، همسرش شد.

مرد عوضی

چهرة محجوب هنری فاندا از کلاسيک‌های شاهکار جان فورد به يادگار مانده است. با نقش‌هايش در«آقای لينکلن جوان» و «خوشه‌های خشم» و بعدها کلانتر وايات ارپ در «کلمانتين عزيزم»، چهره‌اش سمبل قهرمان اسطوره‌ای غرب شد.

پنج بار ازدواج کرد و ثمرة ازدواج دومش با فرانسيس فورد سيمور، دو فرزند بود: پيتر و جين. گويا هنری فاندا برخلاف نقش‌هايش، در خانوادة پدری بسيار عصبي بوده، طوری که پيتر سيمور فاندا در کتاب اتوبيوگرافی‌اش «به پدر چيزی نگو!» نوشته که: «اصلا مطمئن نبودم (پدرم) نسبت به من حسی دارد يا نه، چون هيچ وقت به ما جملة «دوستت دارم» را نگفت تا موقعی که پا به سن گذاشت و اين جمله را از او شنيدم!» پيتر تنها با بازی‌اش (ضمن اين که تهيه‌کننده و همکار فيلم‌نامه‌نويس هم بود) در «ايزی رايدر» به كارگرداني دنيس هاپر، سمبل جوان‌های ياغی و بی‌هدف اواخر دهه1960 شد، طوری که گروه «بيتلز» او را صميمانه در خلوتشان راه می‌دادند و جان لنون ترانة «She Said, She Said» را از يکی از جمله‌هايی که پيتر، توی اين محافل از دهانش پريده، الهام گرفته است.

جين سيمور فاندا دو سال از پيتر بزرگ‌تر است. او ابتدا مدل عکاسی بود و در اوايل دهه60 به اکتورز استوديو (مؤسسة بازيگریِ لی استراسبرگ) رفت.

شرلی مک لين خواهر وارن بيتی

اولين همسرش روژه واديم، کارگردان فرانسوی بود. با بازی در «پابرهنه در پارک» جين ساکس و «جوليا» فرد زينه مان درخشيد. روابط جين با پدرش، تا اواخر عمر هنری فاندا (كه بر اثر بيماری قلبی در سال 1982 درگذشت) بسيار سرد و تيره بود.

بريجت فاندا دختر پيتر فاندا، نسل سوم از بازيگران خاندان هلندی الاصلِ فاندا است که در «پدرخوانده» قسمت سوم و «جکی براون» تارانتينو، بازی کرده است.

ديگر خانواده‌هاي هاليوود

اگر توی سايت‌ها چرخی بزنيد و مثل ما سريش بشويد، ليست تمامی اهالی هاليوود که با هم نسبت نسبی و سببی دارند، موجود و ثبت شده است. بدمان نمی‌آيد حالا که مطلب پا داده، به چند تا ديگر از اين خانواده‌های مشهور اشاره‌ای کنيم:

برادران بالدوين در اين ليست حضور فعال دارند، اصلا انگار که آقا و خانم بالدوين هر سال صاحب يک پسر شده‌اند. الک بالدوين از همه مشهورتر است و در «گلن گری گلن راس» باز کرده و برادرش ويليام بالدوين در«متولد چهارم جولاي» اليور استون معروف شد. دانيل و استيون برادران ديگرشان هم بازيگرند.

از هنرپيشگان دورة کلاسيک هاليوود، حضور جون فونتين و اليويا دِ هاويلند به عنوان خواهران بازيگر در اين ليست، جالب است. جون فونتين با بازی‌اش در «ربکا» هيچکاک مشهور شد و اليويا د هاويلند را به خاطر بازی‌اش در نقش ملانی توی «بربادرفته» می‌شناسيم.

برادران کوئن، ايتن و جوئل، زوج فيلم‌نامه‌نويس و کارگردان هاليوودی‌اند که فيلم‌های نامتعارفی مثل «بارتون فينک» و «ای برادر کجايی؟» را ساخته‌اند.

شون پن برادر کوچک‌تری دارد (داشت!) به اسم کريستوفر پن. شون پن، اين «بچه بد هاليوود» را همه دست کم به خاطر سفر اخيرش به ايران می‌شناسند، اما کريس پن که همين اواخر مرحوم شد (بر اثر عارضة قلبی)، بازيگر مورد علاقة تارانتينو بود. کريس پن در «سگدانی»  و در «رمانس واقعی» تونی اسکات (با فيلم‌نامه تارانتينو) بازی کرده بود.

 
     
  
 

يك جعبه فيلم ترسناك!
 
 
 
چند فيلم ترسناك در ماه‌هاي اخير  اكران جهاني شده‌اند؛ فيلم‌هايي كه بعضي از آنها مثل «اره3» نمايش‌شان با جنجال و سروصدا همراه بوده است؛ هر چند در برآيند نهايي، به نظر مي‌رسد كه اين فيلم‌ها هياهويي بسيار براي هيچ‌اند.

اره 3

«اينكه ناگهان صبح از خواب بيدار شوي و خودت را در سردابه‌اي گرفتار غل و زنجير بيابي كه اگر كليد آن زنجيرها را تا زمان معيني پيدا نكني، خواهي مرد و براي رهايي از آن مرگ خفت‌بار مجبور بشوي به دنائت ديگري دست بزني و با دست خودت پايت را اره كني تا از شر آن غل و زنجيرها خلاص شوي (اينها كه گفته شد شروع قصه قسمت اول فيلم «اره» بود) موضوعي نيست كه به‌راحتي بتوان ذهن را از دلهره‌اش پاك كرد؛ خصوصا در جامعه‌اي همچون آمريكا كه بنا بر آمار، بيش از 11هزار قتل با گلوله در سال را به چشم مي‌بيند.

اين‌چنين مي‌شود كه هرچقدر هم بخواهي به خودت بقبولاني كه همه آنچه ديده‌اي فقط يك فيلم بوده، باز هم آسوده نمي‌گيري»؛ اينها كه خوانديد، حرف‌هاي من نبود بلكه درددل يكي از تماشاگران آمريكايي فيلم «اره‌3» است كه همين ماه پيش آن را ديده و نظرش را در سايت فيلم درج كرده است.

بدين‌گونه است كه قفل و زنجيرهاي سنگين‌تري بيرون كشيده مي‌شود تا به در منزل و پاركينگ و اتومبيل و... زده شود تا ناگهان صبح كه از خواب بيدار مي‌شوي، سر از سردابه مخوف درنياوري و با آدم ديوانه‌اي روبه‌رو نشوي كه در يك نوار كاست، پيغام گذاشته: «اگر مي‌خواهي كليد قفلي كه تو را گرفتار كرده را پيدا كني تا از مرگ خلاص شوي، بايد آن را پشت حدقه چشمت جست‌وجو كني، چون آن كليد با يك عمل جراحي، در پشت كره چشمت تعبيه شده است(شروع قسمت دوم فيلم اره)! حالا در قسمت سوم، خود جناب «جيگ ساو»(همان مرد ديوانه) بالاخره ماسك از چهره برداشته و مي‌خواهد آخرين بازي‌اش را با شاگردش(دختري به نام آماندا) به بهانه نجات خود از مرگي دردناك انجام دهد و سرانجام هم در پايان بازي فوق مي‌ميرد تا خيال همه راحت شود كه عاقبت چنان سياهكاري، همين است ولي آن سرخوشي‌اش در هنگام مرگ و سرانجام اينكه مي‌شنويم قسمت چهارم «اره» در راه است، همه اخلاقيات انساني را وارونه كرده و تمامي خوش‌خيالي‌ها را باطل مي‌سازد. اما چه كسي به جاي «جيگ ساو» بازي مرگ ديگري را با قربانيانش شروع مي‌كند؟ به نظر مي‌آيد همسر همان خانم دكتري كه در آخرين لحظات، شاهد مرگ رنج‌آور او و البته جان‌دادن رضايت‌مندانه «جيگ ساو» است !

كشتار اره برقي تگزاس: آغاز

اين هم يك بازگشت به عقب ديگر به سبك و سياق «جنگ‌‌هاي ستاره‌اي» و «هانيبال» و «بت‌من» و «جن‌گير» و... كه در دهه70 با فيلم «توبي هوپر» آغاز شد و سال گذشته با بازسازي آن ادامه يافت.

حالا تهيه‌كنندگان اين سريال كيلر معروف تصميم گرفته‌اند براي تماشاگر روشن كنند كه چي شد آن غول صورت‌چرمي، ساديسم آدم‌كشي با اره برقي پيدا كرد و چه اتفاقي افتاد كه خانواده‌اش آدم‌خوار شدند! قضيه هم برمي‌گردد به جنگ جهاني دوم و قحطي و بحران اقتصادي آمريكا در دهه30 كه به تعطيلي كارگاه گوشت محل كار جناب صورت‌چرمي (كه حتي كودكي‌اش را هم مي‌بينيم كه چگونه مادرش او را به خاطر چهره وحشتناكش در بشكه‌هاي آشغال‌گوشت رها مي‌كند و مي‌رود) مي‌انجامد و وي قتل‌هاي با اره برقي را از همان‌جا آغاز مي‌كند. خب اين هم از آغاز؛ ديگر چه مي‌خواهيد؟!

و حالا (زمان رخداد فيلم) پس از گذشت 40سال، دو سرباز آمريكايي كه عازم جنگ ويتنام هستند، به همراه دوست‌دخترهايشان گرفتار اين گنده اره‌كار و فك‌و‌فاميل آدم‌خوارش مي‌شوند. ملاحظه مي‌فرماييد كه تهيه‌كنندگان فيلم چه موجوداتي را مخالف اعزام سربازان آمريكايي به جنگ ويتنام(در واقع تجاوز به ويتنام) نشان مي‌دهند!

جدايي

يك تيم از موسسه‌اي چندمليتي توليد سلاح‌هاي دفاعي آمريكا، براي تعطيلات عازم مكاني در كوه‌هاي اروپاي شرقي(ظاهرا در بوسني) مي‌شوند ولي در آنجا مورد هجوم يك گروه قاتل ديوانه قرار مي‌گيرند كه بر اساس يك نوع بازي شكاري، قصد كشتن تك‌تك آنها را دارند.

البته طبيعي است كه در اين غوغاي «تروريسم‌،تروريسمي» كه دولت و رسانه‌هاي آمريكايي به راه انداخته‌اند، گفته شود آن گروه ديوانه كشتار، از تروريست‌هايي هستند كه مي‌خواهند از مدافعان دموكراسي آمريكايي(!) انتقام بگيرند.

قابل توجه اينكه جورج بوش روي مسأله نفوذ تروريست‌ها از سواحل آزاد آمريكا، بارها و بارها تاكيد كرده و حتي از طرف كنگره و سنا، بودجه‌اي اضافي در نظر گرفته شد تا دفاع از اين مرزها، قوي‌تر شود. به نظر مي‌آيد اين فيلم هم تاييد سينمايي نگراني جورج بوش باشد كه مردم آمريكا را در اختصاص بودجه‌هاي كلان فوق، توجيه مي‌كند! بازهم بگوييد سينماي آمريكا فقط سرگرمي است و با سياست و امثال آن كاري ندارد!

سايلنت هيل

فيلمي از دسته آثار ماورايي سينماي هراس كه باز هم به گذشته‌هاي گمشده و عذاب‌آور بشر امروز نقب مي‌زند؛ كابوس‌هاي دختري به نام شارون، او و مادرش «رز» را به شهر نامعلومي به نام «سايلنت هيل» مي‌كشاند كه گويي از 30سال پيش در اثر آتش‌سوزي معدن زغال‌سنگ متروكه شده و محل سكونت موجوداتي مخوف از عالم تاريكي گرديده است.

فقط گروهي معدود از انسان‌ها با هدايت زني خرافاتي در ساختماني زندگي مي‌كنند و هربار با قرباني‌كردن افرادي، نيروهاي تاريكي را از خود راضي مي‌كنند. گويي قرار است شارون هم يكي از همين افراد باشد چرا كه اساسا به نظر مي‌آيد كه متولد همين سايلنت هيل است و حتي همزادي در آنجا دارد.

پايان فيلم هم در حالي كه به نظر مي‌آيد اميدبخش است ولي طبق معمول آثار ترسناك اخير، باز هم نشانه‌اي از غلبه شر بر خير را مي‌نماياند!(تا همچنان انسان سرگشته امروز، متوجه قدرت نيروهاي معنوي خير نشود)؛ اگرچه گويا رز و شارون از مهلكه مي‌گريزند و به خانه مي‌رسند ولي آن خانه، مكاني مثالي است مانند همان ناكجاآبادي كه فضانورد فيلم «2001: يك اديسه فضايي» در پايان سفرش رسيد.

تنها نكته فيلم «سايلنت هيل» حضور «راجر آوري» به عنوان فيلمنامه‌نويس آن است؛ كسي كه با داستان فيلم «پالپ فيكشن» معروف شد و خودش هم فيلمي به نام «كشتن زويي» ساخت ولي سرانجام فيلمنامه ملودرام سطحي «قوانين جذابيت» در سال‌2002، همه را از وي نااميد ساخت.

مارها در هواپيما

از آن فيلم‌هاي مشمئزكننده كه نمونه‌هايش در تاريخ سينماي تجاري فراوان بوده؛ مانند حمله زنبورها يا عنكبوت‌ها و... .

اما فضاي ناامن سفرهاي هوايي و هراسي كه پس از قضيه 11سپتامبر، مسافران پروازهاي خطوط آمريكايي را در بر گرفته، باعث شده كه برخي كمپاني‌ها هم به فكر بيفتند و براي دامن‌‌زدن به اين وحشت مزمن، تريلرهاي هوايي بسازند تا هم فروش فيلم‌هاي توليدي‌شان تضمين شود و هم با ترساندن مسافران، قوانين فوق‌امنيتي وضع‌شده(كه مورد اعتراض بسياري از سازمان‌هاي حقوق بشري بوده) توجيه شود.

فيلم «مارها در هواپيما» ماجراي فوق‌العاده‌اي ندارد و خيلي سرراست همان‌گونه كه از عنوانش پيداست، ماجراي هجوم يك سري مار سمي به مسافران يك هواپيماي مسافري است كه از قضا، يكي از اين مسافران هم شاهد يك قتل فجيع بوده است.

باز هم طبيعي است كه در اين نوع فيلم‌ها، عامل اصلي توزيع آن مارهاي خطرناك، همان تروريست‌هاي مورد علاقه همان كمپاني‌ها باشند(!) كه اين بار هم تيرشان به سنگ مي‌خورد و با تلاش آقاي «ساموئل ال جكسن» همه مارها به بيرون هواپيما پرتاب شده و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي‌شود! جالب است بدانيد كه كارگردان اين فيلم، قبلا بدل‌كار بوده و پيش از اين فيلم دو فيلم «سلولي» و «مقصد نهايي 2» را ساخته است!

با مرگ راندن

نام ديگر اين فيلم «شاهراه جن‌زده» است كه واقعا نمي‌دانم درباره‌اش چه بنويسم! مردي كه با زني مرموز رابطه پيدا كرده، همسرش را به خاطر آگاهي از اين ماجرا مي‌كشد و جسدش را در صندوق عقب اتومبيلش مي‌گذارد؛ سپس آن زن مرموز را هم مي‌كشد ولي از آن پس تا پايان فيلم كه در يك شاهراه مي‌گذرد، مدام آن دو با سر و شكل خونين به سراغش مي‌روند و مي‌ترسانندش؛ همين!3-4 تا ژاپني يا تايواني‌الاصل، اين فيلم را ساخته‌اند؛ به هرحال آن روي سكه آنگ لي و ژانگ ييمو و كيتانو را هم بايد ديد!

تردست

«تردست» فيلم بامزه‌اي است درباره عشق ديرين يك شعبده‌باز(ادوارد نورتن) به دختري در وين قرن نوزدهم كه پس از سال‌ها دوري، وي را نامزد يك پرنس مي‌يابد و براي دوباره به دست آوردنش دست به يك تردستي ماهرانه مي‌زند.

اما فيلم و شعبده‌بازش همچنان كه پرنس داستان فيلم را فريب مي‌دهد، تا آخر هم تماشاگرش را سركار مي‌گذارد؛ يعني تا آن لحظه‌اي كه پال جياماتي(كارآگاه فيلم) در ايستگاه راه‌آهن پي مي‌برد تمام قضيه احضار روح توسط شعبده‌باز شهر يك تردستي بوده و بس و اساسا روحي درميان نبوده است!

به اين ترتيب غرق در تصور تماشاي يك فيلم وحشت، درآخر فيلم ناگهان درمي‌يابيم كه با يك رمانس معمولي مواجه بوده‌ايم! كارگردان جوان فيلم پيش از اين، فقط يك فيلم ساخته بوده به نام «مصاحبه با قاتل» كه فيلمي ساده و كم‌خرج بوده و حالا با اين فيلم به عرصه سينماي تجاري آمريكا گام گذاشته است.

 
     
  
 
 
 
 
 
 
     
  
 
     
  
2 نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:0  توسط رز  | 

 
 
 در دوران طلايي هاليوود در دهه 1940 ستاره‌ها، واقعاً ستاره بودند و دست نيافتني به نظر مي‌رسيدند

اما چهره‌هايي مثل كري‌گرانت، جيمز استوارت و يا همفري بوگارت اكنون زنده نيستند تا شاهد سقوط برخي از بهترين پشتوانه‌هاي مالي استوديوهاي فيلمسازي باشند.
آنها نيستند تا ببينند كه ليندسي لومان كه زماني ملكه نوجوانان معرفي شد، به دليل بدمستي و رفتار زشت، از پروژه آخرش اخراج مي‌شود و يا مل گيبسون به دليل رانندگي در حال مستي توسط پليس دستگير شده و شرح مكالماتش با افسر پليس، تيتر اصلي روزنامه‌ها مي‌شود. هاليوود در گذشته هم مكان عجيبي بود و اتفاقات غريبي در آن رخ مي‌داد، اما به نظر مي‌رسد كه كارخانه روياپردازي اين روزها آشفته‌ترين روزهايش را مي‌گذراند.

حوادث عجيبي كه با محوريت ستارگان سينما رخ مي‌دهد، نشانگر يك تحول اساسي است؛ تحولي شگرف در دنياي فيلمسازي و تغيير نقش ستارگان سينما. واقعيت‌هاي دنياي سينماي امروز واضح و غيرقابل كتمان است. فروش فيلم‌ها پايين آمده، تعداد فيلم‌هاي پرخرجي كه در گيشه ناديده گرفته مي‌شوند رو به افزايش است و كاهش درآمد سال 2005 سينما در 15 سال گذشته بي‌سابقه بوده است. از سويي بنا به اظهارات تحليل‌گران سينمايي، كپي غيرقانوني محصولات سينمايي، تنها در آمريكا ضرري 3/1 ميليارد دلاري را سبب مي‌شود.

اما با وجود همه اين شكست‌ها تا به حال ستاره‌ها همواره با گذشت زمان دستمزدهاي بالاتري را درخواست كرده‌اند. اين درخواست‌ها باعث شده تا هزينه متوسط فيلمسازي از 1/54 ميليون دلار در سال 1995 به 2/96 ميليون دلار در سال 2005 برسد. اما گويا قرار است ديگر به اين ارقام اضافه نشود. سالهاي درخشان دهه 1990 كه بروس ويليس بابت قراردادش براي فيلم حس ششم يكصد ميليون دلار دريافت كرد يا كيانا ريوز قصد داشت قراردادي را براي سه‌گانه ماتريكس داشته باشد كه حدود 206 ميليون دلار براي او درآمد داشته باشد، به پايان رسيده است.

استوديوها اكنون به دنبال راه‌هايي براي كاهش هزينه هستند و يكي از بهترين و آشكارترين راه‌ها كاهش دستمزدهاي ستارگان سينماست. اين تغيير شيوه تا حدي به تغيير ديدگاه عمومي نسبت به ستارگان سينما برمي‌گردد.

در دوره‌اي همچون دهه 1940، مردم جهان هنرپيشه‌اي چون جيمز استوارت را قهرمان و الگوي خود قلمداد مي‌كردند، ولي امروز به لطف پاپاراتزي و روزنامه‌هاي زرد بي‌شمار، ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه مي‌توانيم از تمام كاستي‌ها و عيوب اين ستارگان مطلع شويم و از اين رو آنان را همچون خودمان مي‌پنداريم.

اگر براي اين تغيير سياست‌ها به مثالي نياز باشد، شايد ذكر داستان اخير تام كروز بهترين نمونه باشد. در  آگوست سال گذشته، استوديو پارامونت به همكاري 14 ساله خود با تام كروز خاتمه داد و اين سؤال مطرح است كه آيا دنباله‌هاي مشابهي را مي‌توان براي هر كدام از ساير ستارگان فعلي سينما متصور بود؟ مرور فيلم‌هاي پرفروش تمام دوران تاريخ سينما هم ما را به نتايج تازه‌اي مي‌رساند. تايتانيك با فروش 8/1 ميليارد دلاري در صدر است، اما چند فيلم سري ارباب حلقه‌ها، دو فيلم هري‌پاتر، دزدان دريايي كارائيب و جنگ ستارگان نيز در اين فهرست هستند.

لئوناردو دي كاپريو بازيگر فيلم تايتانيك

 نكته مشترك در تمامي فيلم‌ها اين است كه همه آنها بيش از آنكه براي فروش گيج‌كننده‌شان متكي به هنرپيشه‌ها باشند، داستان محور هستند و هيچ كس براي تماشاي بازي ويگومورتنسن (در سري ارباب حلقه‌ها) و يا دانيل رادليكف (در سري هري‌پاتر) به سينماها نرفته است، پس چرا بايد استوديوها بودجه‌هاي چند صد ميليون دلاري را صرف توليد فيلم‌ها با ستارگان مشهور كنند.

اين منطق اكنون به تدريج جاي خود را در استوديوهاي فيلمسازي باز كرده است و نتايج آن به مرور در اخبار رسانه‌ها شنيده مي‌شود. راسل كرو اخيراً در مذاكراتش براي بازي در فيلم جديد بازلوهرمن به نتيجه نرسيد و در صحبت‌هايش درباره آن، استوديو فاكس را مقصر دانست و گفت: «من كار خيريه انجام مي‌دهم، ولي نمي‌خواهم براي استوديوهاي بزرگ مجاني بازي كنم»!

استوديوها با در پي گرفتن اين سياست‌ها در واقع موضعي سخت‌گيرانه اتخاذ كرده‌اند و بر اين باور هستند كه تماشاگران بدون توجه به هنرپيشه، به تماشاي فيلمي با داستان خوب خواهند آمد. در مذاكرات نهايي براي حضور مجدد پيرس برازنان در فيلم جديد جيمز باند يعني كازينو رويال، دو درخواست 20 ميليون دلار دستمزد به علاوه 10 درصد از فروش جهاني فيلم را كرده بود، ولي استوديو مترو گلدوين ماير اين پيشنهاد را قبول نكرد و در عوض دانيل كريگ را جايگزين او كرد كه با 5/1 ميليون دلار حاضر به بازي شد.

 اين صرفه‌جويي معادل يبش از يك پنجم كل بودجه فيلم است. البته پيرس برازنان تنها چهره‌اي نيست كه سال گذشته سقوط سينمايي را تجربه كرد، بلكه نايت شيامالان هم قرباني زياده‌خواهي‌هايش شد و سرنوشت تلخي برايش رقم خورد.

او در سن 29 سالگي، فيلم حس ششم را نوشت و كارگرداني كرد؛  فيلمي كه در سال 1999 صنعت سينما را تكان داد. حس ششم با 40 ميليون دلار هزينه تهيه شد و حدود 600 ميليون دلار در سطح جهان فروخت. دو سال بعد شيامالان به مجله اسكواير گفت كه رمز ساخت فيلم پرفروش را كشف كرده است و استوديو ديزني نيز با باور اين قضيه بيش از 5 ميليون دلار براي فيلمنامه و 5 ميليون دلار براي كارگرداني فيلم «شكست‌ناپذير» به او پرداخت و در تمامي مراحل توليد دست او را باز گذاشت.

 اما روزگار خوش شيامالان خيلي زود به پايان رسيد و فيلم آخر او به نام «بانو در آب» كه توسط استوديو ديزني رد شده بود، يك فاجعه بزرگ از كار درآمد. شيامالان در توجيه اين فاجعه گفت كه استوديو ديزني كه اين فيلم را رد كرده ديگر به ارزشهاي انفرادي اعتقاد ندارد و مبارزان با استوديو محكوم به شكست هستند.

اما راه ديگري براي توجيه اين قضيه هم وجود داشت و آن، اين كه ديزني درك كرده بود كه با ساخت اين فيلم در واقع پول خود را دور مي‌اندازد و توليد فيلم توسط استوديو وارنر و عكس‌العمل تماشاگران و منتقدان رأي به ديدگاه درست ديزني داد، در حالي كه شيامالان تا حدي به اين فيلم مطمئن بود كه نقش كوچكي را هم براي خود در نظر گرفت!

استوديو ديزني قبل از اين كه قرباني سيستم ستاره‌سازي‌اش شود، از ستاره‌اش دست كشيد و درك كرد كه ستاره‌اي مثل شيامالان هم مثل بقيه انسان‌ها است.

در سال‌هاي اخير نقش اكثر قهرمان‌هاي فيلم‌هاي پرفروش سينماها را بازيگراني ايفا كرده‌اند كه براي ما ناشناس بودند. براي مثال مارك هاميل و هريسون فورد قبل از بازي در سري فيلم‌هاي جنگ ستارگان كاملاً ناشناس بودند و اين به تماشاگران امكان مي‌داد تا بتوانند با دقت بيشتري داستان را دنبال كنند و اين ديدگاه موجب شد تا حتي كابوي و ماهي انيميشن هم در فيلم‌هايي مانند «در جستجوي نيمو» و «داستان اسباب‌بازي» قهرمان ما باشند.

مجله پره مير اخيراً مدعي شد كه ما شاهد آخرين نسل ستارگان سينما هستيم و از اين به بعد راسل كرو و سايرين بايد به دستمزدهاي پايين عادت كنند و البته اين قانون حتي براي كارگرداني مثل پيتر جكسن هم صدق مي‌كند.

جاني دپ

جكسن پس از ساخت سري «ارباب حلقه‌ها» مذاكراتي را براي ساخت فيلم Halo براساس يك بازي كامپيوتري مشهور آغاز كرد ولي زياده‌خواهي‌هايش باعث پشيماني استوديو يونيورسال شد.

اگر استوديوها هم، لزوم حضور ستارگاني مثل تام كروز و راسل‌كروز را زير سؤال ببرند قطعاً شرايط وخيم‌تر از هر زمان ديگري براي ستارگان جوان مي‌شود. اصل اساسي تماشاي فيلم‌ها در سالن سينما، بهره‌گيري از فضايي است كه فيلم‌ها براي تماشاگر به وجود مي‌آورد و به اين وسيله او را از دنياي پر مخاطره و پردردسر بيرون جدا مي‌كنند و به عبارتي سينما، محل فرار تماشاگران از دنياي پرهياهو است و چه بهتر كه تماشاگر به جاي تمركز بر روي بازي بازيگراني كه هر روز صبح درباره زندگي شخصي آنها مطالبي را مي‌خواند، بر داستان جذاب و جلوه‌هاي ويژه توجه داشته باشد.

تام كروز

نگاهي به دستمزدهاي برخي بازيگران معروف

 تايتانيك  (1997) 8/1 ميليارد دلار: لئوناردو دي كاپريو و كيت وينسلت حدود 2 و 5/2 ميليون دلار دستمزد براي اين فيلم دريافت كردند.

 ارباب حلقه‌ها بازگشت پادشاه (2003) 1/1 ميليارد دلار: هزينه كل بازيگران ناشناس فيلم با نظارت پيتر جكسن 125 ميليون دلار بود!

 دزدان دريايي كارائيب 2 (2006) 1 ميليارد دلار : جاني دپ براي بازي در اين فيلم 20 ميليون دلار دستمزد گرفت.

 هري پاتر و سنگ جادو (2001) 970 ميليون دلار:دانيل رادكليف براي بازي در اين فيلم 250 هزار دلار دريافت كرد.

 جنگ ستارگان  ايپزود اول (1999) 922 ميليون دلار: جورج لوكاس 400 ميليون دلار براي بازيگران 6 قسمت فيلم در نظر گرفت.

  ارباب حلقه‌ها: دو برج (2002) 921 ميليون دلار:ايان مك كلن بازيگر نقش ماندالف براي دومين قسمت فيلم «ارباب حلقه‌ها» دستمزدي 9 ميليون دلاري دريافت كرد.

 پارك ژوراسيك (1993) 919 ميليون دلار:درآمد اسپيلبرگ از اين فيلم 250 ميليون دلار بود!
 هري پاتر و جام آتش (2005) 892 ميليون دلار: چهارمين فيلم هرِي‌پاتر، جي‌كي رولينگ را ثروتمندترين زن انگلستان كرد.

  شرك 2 (2004) 880 ميليون دلار: مايك مايرز براي صدا پيشگي به جاي شخصيت شرك، 10 ميليون دلار دستمزد گرفت.

هري پاتر و تالار اسرار (2002) 866 ميليون دلار: دستمزد رادكليف براي اين فيلم به 3 ميليون دلار افزايش يافت

 اينديپندنت 25 دسامبر

 
     
  
2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:55  توسط رز  | 

 
 

Company logo design
Logo Design<>
Bouncing Ball Background
Click anywhere to start script
Floating Layer
به شاهکار هالیوود خوش اومدین.