ده فيلم محبوب مايكل مان
در نظرسنجي مجله سايت اند ساند
۱ ـ اينك آخرالزمان (كاپولا)
۲ـ رزمناو پوتمكين (آيزنشتاين)
۳ـ شهروند كين (ولز)
۴ـ دكتر استرنج لاو (كوبريك)
۵ـ فاوست (مورنائو)
۶ـ سال گذشته در مارين باد (رنه)
۷ـ دلبندم كلمنتاين (فورد)
۸ـ مصائب ژاندراك (دراير)
۹ـ گاو خشمگين (اسكورسيزي)
۱۰ـ اين گروه خشن (پكين پا)
حضور جيمي فاكس، در فيلم قبلي مايكل مان (شريك جرم) و شباهت هاي انكارناپذير فضاي دو فيلم براي بازي فاكس در نقش كارآگاه سوني كراكت ، كافي بودتنهايي را دوست دارم، به شرط آن كه هر از گاهي يكي پيدا شود تا دربارة آن صحبت كنيم. / لوئيس بونوئل
فيلم ما قبل آخر مايكل مان شريك جرم (2004 Collatral) از يك جهت مي تواند دريچة مناسبي براي پرتاب به دنياي فيلم هاي مايكل مان باشد. در اين فيلم، تام كروز نقش يك قاتل زنجيره اي به نام وينسنت را بازي مي كند كه يك رانندة تاكسي به نام ماكس (با بازي جيمي فاكس كه نقش اول فيلم آخر او فساد ميامي هم هست) را براي آدم كشي هاي شبانه اش اجير مي كند. فيلم به نحوي پيش مي رود كه قرار است ما در آيينة آن وينسنت را به عنوان نمونة نوعي قهرمان هاي مان ببينيم: يك آدم تك افتاده و درمانده در ارتباط با آدم ها (شايد هم بي علاقه براي برقراري ارتباط) كه احتمالا غمخوار و همدمي جز مايكل مان ندارد. نظير اين آدم ها را كه در عين حال بسيار هم به اصول حرفه اي پايبندند، در ساير فيلم هاي او هم ديده ايم. آن ها انگار از دنيايي ديگر آمده اند.
از طرفي در شريك جرم شخصيت ماكس را داريم. او قرار است مشت نمونه خروار مردم عادي باشد. مردمي كه غرق در جذابيت هاي زندگي روزمره هستند و از درك آدم هايي مثل وينسنت برنمي آيند. ماكس، تنها مي تواند با حيرت به كارهاي غريب و توضيح ناپذير وينسنت نگاه كند، به ساندويچ اش گاز بزند و به عكسش از جزاير سرسبز مالديو زل بزند و آرزوي سفر به آن جا را در سر بپروراند.
پيش از اين در هيچ كدام از فيلم هاي مان چنين تقابل جدي اي ميان قهرمان هاي او و مردم عادي پيش نمي آمد؛ قهرمان در تنهايي خودش بيشتر غوطه مي خورد و در لاك انزوا فرو مي رود و مردم عادي هم همان روال قديمي خود را بدون اُفت و خير پي مي گيرند.
اما در شريك جرم نوبت تسويه حساب رسيده است: ماكس به عنوان نمايندة مردم عادي، كار را يكسره مي كند و در دوئل پاياني، قهرمان (يا به تعبير بعضي ضد قهرمان) را غرق در خون رها مي كند. مردم عادي و قهرمان هاي مان، انگار در يك اقليم نمي گنجند. دنيا جاي يك كدام از آن هاست.
اگر حاشيه ها بگذارد در ساير فيلم هاي مايكل مان هم مي شود ردپاي اين قهرمان هاي جدا افتاده را ديد. در فيلم مخمصه (1995) نگاه هاي تماشاچيان معطوف به اولين و تنها رويارويي دو غول بازيگري، آل پاچينو (رئيس پليس فيلم) و رابرت دنيرو (سردستة سارقين) شده بود و اين رويارويي آن قدر عظيم بود كه كلي از مضامين مورد نظرمان به حاشيه برود و كمتر ديده شود: يك دزد تنها و يك پليس تنها پس از مدت ها انگار يك همزبان پيدا كرده اند، يكي كه دركشان كند. فرقي نمي كند كه بين آن ها چه اختلاف كهكشاني اي وجود داشته باشد، مهم اين است كه آن ها در تنهايي شان با هم وجه مشترك دارند و از عمق وجود به هم احترام مي گذارند.
در افشاگر (1998 ـ insider) توجه ها روي افشاگري هاي فيلم عليه شركت هاي دخانيات آمريكا متمركز شده بود و كسي آن روزنامه نگار تنها (آل پاچينو) و جفري وايگاند (افشاگر با بازي راسل كرو) را در گوشه و كنارهاي فيلم نمي پاييد. در آن جا هم روزنامه نگار فيلم توسط شبكة تلويزيوني محل كارش درك نمي شد. وايگاند هم از حمايت عاطفي خانواده اش به دور افتاده بود و در چنين شرايطي است كه... بنگ! دو تا آدم تنها همديگر را پيدا مي كنند و تنهايي و درماندگي شان موضوع مكالمه هاي پايان ناپذيرشان مي شود. به ليست بلندبالاي اين آدم هاي خارج از سيستم، نقش دزد جيمز كان در فيلم دزد (1981) و نقش ويل اسميت در فيلم علي (2001) (براساس زندگي محمدعلي كلي)را هم اضافه كنيد.
براي همين است كه شمار زيادي از منتقدان آمريكايي، حال و هواي فيلم هاي مايكل مان را با فيلم هاي نوآر مقايسه مي كنند. اين مقايسه لزوما به خاطر وجود پس زمينه و اتفاقات خاص فيلم هاي نوآر در دنياي فيلم هاي او نيست.
مثلا در افشاگر، فضا به معني دقيق كلمة نوآر نيست اما نوع روابط بين شخصيت ها و غم آلودگي قهرمان ها به شدت، فيلم هاي اين ژانر را تداعي مي كنند. غير از اين ويژگي محتوايي، نوع سبك بصري مايكل مان، يادآور فيلم هاي نوآر است. مان مانند نمونه هاي درخشان نوآر موفق مي شود دنيايي به شدت كنترل شده و كاملا در خدمت فيلم خلق كند. همة عناصر فيلم هاي او به شكل غبطه آوري زير نظر او هستند: از نورپردازي و رنگ اشياي محيطي گرفته تا دكوپاژ و فيلم برداري. در فيلم هاي او حتي پشه اي از سر اتفاق نمي گذرد و همه چيز حساب شده است. براي همين است كه خيلي ها معتقدند فيلم هاي او را به خاطر سبك ويژه شان مي توان با يك نگاه از ساير فيلم ها تشخيص داد.
عده اي از منتقدان خرده تراش، سبك بصري ويژه فيلم هاي او را به مدير فيلم بردارش در فيلم هاي مخمصه و افشاگر دانته اسپوناتي نسبت مي دادند، اما مان با فيلم بردارهاي ديگري غير از او هم كار كرد و نشان داد كه اين سبك بصري از خود او مي آيد و امضاي جدايي ناپذير اوست.
راجر ابرت، زماني دربارة فيلم دزد (1981) نوشت، اين فيلم برخلاف فيلم هاي مشابه اش كه پر است از تعقيب و گريزهاي احمقانه و صحنه هاي تيراندازي، موفق به خلق دنيايي يكسره متفاوت مي شود. ديويد تامپسون (منتقد آمريكايي) هم در مورد او اعتقاد داشت كه او همان كاري را براي احياي ژانر نوآر در دهه 80 و 90 در سينماي آمريكا كرد كه ژان پير ملويل در دهه 60 براي سينماي فرانسه كرد. اگر ملويل را بشناسيد مي دانيد كه اين مقايسة كوچكي نيست.
ملويل كارگرداني بود كه فضاي فيلمش را به شدت در اختيار داشت و حتي فيلمش را از فيلترهاي رنگ متعددي مي گذراند تا به رنگ دلخواه تصوير برسد.
منتقدان حتي در فيلم هاي جنگي اي كه ملويل مي ساخت، دنبال روابط و طرح هاي نوآر بودند. قهرمان هاي فيلم هاي ملويل كه معمولا نقششان را آلن دلون و ژان پل بلموندو بازي مي كردند در سكوت و ابهام خود، درك ناپذير ماندند. حالا پس از سي سال سر و كلة كارگرداني در آمريكا پيدا شده است كه قرار است يك تنه، جور ملويل را در سينماي امروز بكشد؛ با همة قهرمان هاي تنهايش.