|
بازگشت شورشي ها
شب به خير و موفق باشيد در سينماها اكران شده است. فيلم اسكاري جورج كلوني در ستايش روزنامه نگاري است و در حال و هواي فيلم هاي معترض دهه هفتاد
|
|
|
جورج كلوني پس از سال ها بازيگري در سريال هاي تلويزيوني و فيلم هاي ريز و درشت،در 45 سالگي كارگرداني سينما را جدي گرفته. مخصوصا پس از موفقيت خيره كنندة فيلم جديدش شب به خير و موفق باشيد و 6 نامزدي در مراسم اسكار امسال. كلوني پيش از ساخت فيلم تحسين شده اش شب به خير و موفق باشيد (2005) يك فيلم ديگر هم ساخته: اعترافات يك ذهن خطرناك (2002). دو فيلم كلوني، يك ويژگي مشترك دارند. هر دو، رسانة تلويزيون و نقش آن در تعيين خطوط فكري مردم را محور قرار داده اند؛ رسانه اي كه جورج كلوني به واسطة شغل پدرش نيك (گزارشگر و مجري talk show) از كودكي در آن پلاس بود. خودش گفته: من كف اتاق خبر بزرگ شده ام. اولين حضور كلوني در يك رسانة جمعي، در پنج سالگي در يكي از همين اجراهاي تلويزيوني پدرش بوده است. شب به خير و موفق باشيد هم سيري است در همين دنياي گزارشگران و مجريان تلويزيون در يكي از حساس ترين مقاطع تاريخ ژورناليسم در آمريكاي دهه پنجاه. اين فيلم به شدت يادآور فيلم هاي معترض دهه هفتاد آمريكا چون شبكه (سيدني لومت) و همه مردان رئيس جمهور (آلن جي .پاكولا) است. ضمنا جالب تر مي شود وقتي بدانيم پاكولا و لومت، جزو كارگردان هاي محبوب كلوني اند. او مي گويد: يك بار به عمه ام (رزماري -خوانندة معروف پاپ)گفتم چرا الان نسبت به 20 سال قبل، خوانندة بهتري هستي؟ جواب داد چون ديگر مجبور نيستم به كسي ثابت كنم مي توانم بخوانم. كلوني در سال 2005، پس از شب به خير و موفق باشيد و اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل در سيريانا به چنان ثباتي رسيده كه با خيال راحت مي تواند در هر پروژة فيلمسازي حاضر شود. او ديگر لازم نيست به كسي ثابت كند مي تواندبسازد. MP4 شب به خير و موفق باشيد نامزد 6 جايزه اسكار محصول 2005 ، آمريكا كارگردان: جورج كلوني بازيگران: ديويد استراتيرن، رابرت داوني جونيور، پاتريشيا كلاركسون، ري وايز، فرانك لانگلا، جف دانيلز، جورج كلوني خلاصه داستان: تقابل رابرت آر. مورو چهرة معروف شبكه CBS و سناتور مك كارتي در اوايل دهه پنجاه و در روزهاي اوج مك كارتيسم (بر اساس يك داستان واقعي) ژانر: درام-تاريخي هزينه ساخت: 7 ميليون دلار فروش (در آمريكا): 31 ميليون دلار امتياز منتقدان:80 (در سايت www.metacritic.com)
| |
|
|
|
من هرگز به تو نه نگفتم... هرگز
اين فيلم نه درباره تعهد سياسي است و نه درباره سقوط يك كابوس آمريكايي نگاه عاشقانه جورج كلوني است به يك ژورناليست و در ستايش ژورناليسم
همة مايه هاي سياسي و خط داستاني براي كلوني يك بهانة آشكار است تا بتواند مثل يك كودك، شيفته وار قهرمان بچگي هايش را با حسرت نظاره كند
سالن شماره دو سينما فرهنگ، يك مدل نمونه اي است از اتفاقي كه براي فيلم هايي از جنس شب به خير و موفق باشيد در مواجهه با مخاطب عام مي افتد. در تمام طول نمايش فيلم، سايه هايي از مقابل ما رد مي شوند كه قرار بوده حداقل يك جورج كلوني جذاب روي پرده ببينند، اما سياه و سفيد فيلم عيش شان را به هم زده. بعد هم واكنش آن هايي مي ماند كه در سالن مانده اند؛ واكنش آن ها به خنده هاي سرخوشانة من و دوست روزنامه نگار همراهم كه نمي توانيم در مقابل شوخي هاي كم نظير ژورناليستي فيلم مقاومت كنيم. شب به خير و موفق باشيد چنين فيلمي است. بايد بداني اتفاقي كه آن جا، روي پردة نقره اي دارد مي افتد، از چه جنسي است تا بتواني لحظه لحظه اش را ببلعي و پلان به پلانش را از دست ندهي. بگذاريد يك توصيه هم بكنم. اگر هنوز فيلم را نديده ايد، اين نوشته را نخوانيد. همة آن چه در ادامه مي آيد را مي نويسم تا لذت وصف ناپذير ديدن فيلم را يك بار ديگر با آن هايي كه فيلم را دوست داشته اند قسمت كنم.از من گفتن!
صحنة بامزه اي است، هر چند اگر حواست به ساعت نباشد و نداني كه اين قرار است سكانس آخر فيلم باشد، ممكن است يكباره از آمدن نوشته هاي پاياني شوكه شوي. اين فيلمي است كه احتمال دارد در هر جايي به پايان برسد. نه خبري از اوج و فرودهاي كلاسيك فيلم نامه هست و نه از هيجان گره گشايي كه بشود فكر كرد خب، اين جا آخرهاي فيلم است. ادوارد آر. مورو و رفيقش فرندلي مقابل مدير سي.بي.اس مي نشينند تا او دربارة كاري كه آن ها انجام داده اند صحبت كند. يك فصل قرينه با اين، نيمه هاي كار بوده كه در يك جو عصبي اتفاق افتاده و كلوني كارگردان، آگاهانه همين اتمسفر را بر سكانس نهايي اش هم حاكم مي كند. وقتي مدير شبكه ـ بخوانيد سردبير يا مديرمسؤول يا هر آدم آشناي ديگري كه اگر روزنامه نگار باشيد، يك بار جلسة مشابهي را با او تجربه كرده ايد ـ حرف هايش را آغاز مي كند. همان آدم آشنايي است كه لحن و جملاتي كه مي گويد، با آن چه در سر دارد همخوان نيست. مورو و فرندلي آمار بينندگان جدي شبكة آن آدم را از هر زمان ديگري بالاتر برده اند و او را در موقعيتي قرار داده اند كه مي تواند راهي سناي آمريكا شود. با اين حال، لحنش بيشتر حالت تنبيه دارد. تنبيه با افزايش اختيارات و مسؤوليت هاي بيشتر كه در ژورناليسم يعني اضافه شدن دردسر. او به مورو مي گويد برنامه اش را از سه شنبه ها به يك شنبه ها منتقل كرده و زمانش را هم از نيم ساعت به يك ساعت، وحالا انتظار دارد مورو برنامه اش را به سوددهي بيشتر هم برساند. اگر هم مي خواهد سناتور مك كارتي ديگري را كله پا كند، بهتر است در نيم ساعت ديگر برنامه اش بخش هاي جذاب تري هم داشته باشد. آقاي مدير هيچ كدام از اين توضيحات آخر را نمي دهد، ولي حرف هايش كاملا واضح است. مورو و فرندلي هم تا پيش از خروج فقط با نگاه با همديگر حرف مي زنند، اما همين ناگفته هاست كه نتيجة بحث را مشخص مي كند. مورو يك افسانه شده است و از اين گريزي نيست. در تمام طول اين سكانس طولاني، آقاي مدير تنها يك جمله مي گويد كه مي توان حد انتظار او را از مجري اسطوره اي اش فهميد: من هرگز به تو نه نگفتم... هرگز.
مورو حرف هايش كه تمام مي شود، كمي سرش را مي چرخاند، به شكل نافذي در دوربين نگاه مي كند و آخرين جمله هايش را به زبان مي آورد: شب به خير و موفق باشيد. در شكل عادي شايد اين خداحافظي چنان به چشم نيايد اما كلوني، بازيگوشي هاي فراوان فيلمش را دقيقا از همين نقطه شروع مي كند. او نام فيلمي را كه قرار است دربارة چگونگي سقوط يك كابوس آمريكايي باشد، از همين خداحافظي معمول مورو برمي دارد. يك جور آرامش و سرخوشي كه در تمام طول فيلم هم حاكم است و هيچ گاه نمي گذارد بيش از حد براي سرنوشت آدم هاي اصلي نگران شوي. آن قدر سياه و سفيد فيلم، مسحوركننده است و آن قدر استفاده از راه هاي آرام كردن فضاها توسط كلوني زيركانه است كه بيشتر از خط كلي، جزئيات اهميت پيدا مي كنند. (مثلا گوش كنيد به ترانه هايي كه زني خواننده در استوديوي كناري مي خواند و نقطة اتصال فصل هاي اصلي قصه به هم است.) اين گونه است كه اعتقاد دارم فيلم نه يك اثر بيوگرافيكال يا فيلمي بر مبناي يك واقعة تاريخي و سياسي كه سقوط سناتور جوزف مك كارتي را تصوير مي كند، كه فيلمي در ستايش ژورناليسم است. همة مايه هاي سياسي و خط داستاني براي كلوني يك بهانة آشكار است تا بتواند مثل يك كودك، شيفته وار قهرمان بچگي هايش را با حسرت نظاره كند. فيلم در ستايش مورو است و در ستايش آدم هايي كه هنوز روزنامه نگاري را به كثافت نكشيده بودند. هنوز برايشان تعهد به حقيقت معني داشت و هنوز هم فكر مي كردند مردم بايد واقعيت ها را بدانند و دل به حباب هاي رؤيايي يك آرمان شهر نبندند. اين روزنامه نگاري متعهدانه، يك وجه ديگر هم دارد: فرار از محافظه كاري؛ و اين دقيقا همة آن چيزي است كه در شب به خير و موفق باشيد جريان دارد. اصالت كاري آدم هايي كه بايد دوستشان داشته باشيم.
بگذاريد دربارة بازيگوشي كلوني و رفقايش در ساخت فيلم، كمي بيشتر حرف بزنيم. چيزهايي كه اصلا انتظارش را نداري تا در يك اثر مستندگونه به تُوي بيننده رودست بزند. در اوايل فيلم، فصلي پرتأكيد هست كه در ميانة بحث بر سر اخراج كمونيست ها و وابستگانشان، دو كارمند شبكه با هم دربارة يك راز حرف مي زنند. نتيجة نهايي بحثشان هم اين است كه تا زمان به كار آمدن مثل معروف قواعد براي شكسته شدن به وجود مي آيند ، رازشان را مخفي نگه دارند. اين راز در آن فضاي پرتنش اوليه، تنها و تنها مي تواند وابستگي اين آدم ها به كمونيسم باشد . آن فصل اول، نگراني مخاطب را براي مورو تا زمان شكست مك كارتي به همراه دارد و حتي برتري بيننده را هنگام احضار مك كارتي به سنا نسبت به رازي كه سناتور موفق به كشفش نشده. اما دقيقا همين جا، جايي كه بيننده فكر مي كند خوش شانسي مورو بوده كه از مهلكه نجاتش داده، در يك سكانس نه چندان بلند مشخص مي شود كه راز اين زوج، ازدواج شان با هم برخلاف مقررات شبكه بوده، يك غافلگيري تمام عيار از سوي فيلم نامه نويسان اثر. در كنار اين، خود سياه و سفيد بودن كار هم حاصل يك زيركي كامل است. در فيلم، هيچ بازيگري نقش سناتور مك كارتي را بازي نمي كند. وقايع طوري چينش شده كه ما هيچ جا مك كارتي را بيرون از فيلم هاي خبري و مستند به جا مانده از آن دوره نمي بينيم. ترفند يكسان بودن جنس تصاوير فيلم با مستندهاي آن زمان، دقيقا براي حفظ روحية مستند كار و واقعي بودن هر آن چه كه اتفاق مي افتد استفاده شده. اما به هرحال در زيبايي شناسي و حال و هواي كلي هم نقش ويژه اي دارد.
همة اين حرف ها را زدم، اما كلي از شوخي هاي ژورناليستي فيلم باقي ماند كه هيچ چيز درباره شان گفته نشد. بگذاريد با يكي از بهترين هايشان اين نوشته را تمام كنم. درست جايي كه مورو و فرندلي تصميم مي گيرند به جنگ مك كارتي بروند، مورو ديالوگي را با جديت تمام مي گويد كه به گوش همه مان وقتي قرار است يك گزارش تند و تيز بنويسيم يا يك گفت وگوي جنجالي انجام دهيم، زيادي آشناست. او در جواب اين سؤال كه حالا قرار است چه كاري انجام دهيم، با آن خونسردي و آرامش بي حدش مي گويد: قرار است شبكه را تعطيل كنيم.
شب به خير و موفق باشيد حال و هواي فيلم هاي دهه 70 را دارد، دهه فيلم هاي سياسي و اعتراض آميز
اگر تايتانيك را در دهه 1970 مي ساختند متوجه مي شديد كه سازمان هاي اطلاعاتي امپرياليستي در غرق كردن جك و تنها ماندن رز، دست داشته اند! ۱ ـ اين چند ساله، جورج كلوني به همراه دوست كارگردانش استيون سودربرگ تصميم گرفته اند فيلم هايي بسازند كه در دل جريان اصلي سينماي هاليوود قرار مي گيرند. با اين وجود، اسرار مگويي را مطرح كنند كه معمولا سازندگان آثاري در اين رده، چندان علاقه اي
اي به مطرح كردنشان ندارند. اين دو نفر سعي مي كنند ايده هاي اجتماعي روشنفكرانه را به شكلي غيرمستقيم در دل فيلم هايي كه مي سازند بگنجانند. از جمله آثاري كه در اين دو سه ساله، سودربرگ و كلوني به عنوان تهيه كنندة اجرايي درگير ساختشان بوده اند، به خارج از ديد توجه كنيد يا به كالينوود خوش آمديد و حتي يازده يار اوشن . اما در اين آخري (شب به خيرو موفق باشي)پيام اجتماعي از حالت غيرمستقيم خارج شده و كلوني مستقيما سراغ موضوعي رفته كه به گمانش كشورش را تهديد مي كند. ۲ ـ آن ها اولين كساني نيستند كه سراغ چنين موضوعاتي رفته اند. به هر حال بيداري اجتماعي در سينماي نيمه دوم دهه 1990 به بعد، خيلي بيشتر از سال هاي 1980مطرح بوده است. اما اصل و سرمنشأ چنين سينمايي، گوهرهاي يك دانه اي هستند كه هنوز كه هنوز است به عنوان الگو مطرح اند و اغلب در دهه 1970 توليد شده اند؛ در سال هايي كه ساخت فيلم سياسي و افشاگرانه، نه تنها عجيب و غريب نبود كه اصلا مد روز به حساب مي آمد. در آن سال ها حتي اگر مي خواستيد فيلم پرخرج عاشقانه بسازيد، باز چند تا ماية افشاگرانه سياسي قاتي اش مي كرديد. تماشاگران اين جوري اش را دوست داشتند. اگر تايتانيك را مي خواستند در دهه 1970 بسازند، ناگهان متوجه مي شديد كه سازمان هاي اطلاعاتي امپرياليستي در غرق كردن جك و تنها ماندن رز، دست داشته اند! ۳ ـ اما به جز فيلم هاي فرصت طلبانه اي كه مي خواستند از آرمان هاي ناب و معصومانة تماشاگران جوان آن سال ها بهره برداري كنند، فيلم هاي خيلي خوبي بودند كه همين قدر ناب و البته نه چندان معصومانه، به چنين آرمان هايي مي پرداختند و اعتراض هاي اجتماعي شان را از اين طريق مطرح مي كردند. همه چيز از نيمه دوم دهه 1960 شروع شد؛ سال هاي جنبش هاي مدني و اجتماعي گوناگون. دوراني كه جوان ها مي خواستند دنيا را عوض كنند. پس به تمام چيزهاي دور و برشان، از سطح يك ديوار سفيد كه هنوز شعاري رويش نوشته نشده بود تا يك بمب دست ساز و بالاخره يك دوربين فيلم برداري، به ابزاري براي عوض كردن اين دنيا نگاه مي كردند. دست سازمان هاي جنايتكار بالاخره بايد رو مي شد و مردم بايد از آن چه دور و برشان اتفاق مي افتاد سر درمي آوردند. كوستا گاوراس، در چنين شرايطي فيلم هايي مثل زد و حكومت نظامي را ساخت و محبوب شد. اين ها فيلم هايي بودند كه قرار بود مثل كوكتل مولوتف عمل كنند. علي معلم تعريف مي كرد كه وقتي در تهران آن سال ها از سينمايي كه فيلم زد را نمايش مي داده بيرون آمده اند، چه حالي داشته اند. يك سنگ، يك چوب، يك فرياد... ۴ ـ نوبت دهه 1970 شد و بعد از سركوب شدن آن شورش ها، اوضاع كمي تغيير كرد. اين همان سال هايي بود كه سيستم استوديويي داشت آخرين نفس هايش را مي كشيد. اساتيدي مثل جان فورد و آلفرد هيچكاك و جورج استيونس و هاوارد هاكس و ديويد لين، داشتند آخرين فيلم هايشان را مي ساختند يا به كلي كار را كنار گذاشته بودند. استوديوها هم كه ديگر صاحب فيلم نامه نويس ها و كارگردان ها و ستاره ها به حساب نمي آمدند. ضمن اين كه نسل سال هاي 1960، حالا داشت ميوه مي داد و هنرمندانش را پيدا مي كرد؛ هنرمنداني كه قرار بود سينماي جديد را بسازند. كارگردان هايي مثل فرانسيس فورد كاپولا، مارتين اسكورسيزي، رابرت آلتمن، هال اشبي، برايان دي پالما، پيتر باگدانوويچ و آلن جي پاكولا. شرايط عجيبي بود، در سرخوردگي ناشي از سركوب شورش ها، جوان ها فرصت يافته بودند تا چند تا از آگاهانه ترين و در عين حال غمگنانه ترين فيلم هاي تاريخ سينما را بسازند. اين در شرايطي بود كه نسل قبلي هم داشت كمكش مي كرد. نسلي كه كارش را از تلويزيون شروع كرده بود و موقع ظهور اين جوان ها، شناخته شده و تأثيرگذار و بانفوذ بود، اما همان حساسيت ها و دل مشغولي ها را داشت. آدم هاي اين نسل عبارت بودند از: سام پكين پا، ســيدني لـــومت، جــان فرانكن هايمر، ريچارد لستر، آرتور پن، نورمن جويسن، استيوارت روزنبرگ، فرانكلين جي شافنر، ويليام فريدكين و جري شاتزبرگ. اين البته فقط در هاليوود بود. جريان فيلمسازي در باقي مناطق دنيا هم تغيير كرد. حتي در قلب امپراتوري شوروي در شرق هم چنين فيلم هايي گير مي آمد. به خصوص در چكسلواكي آن زمان و در سال هايي كه بهار پراگ اعلام شده بود. ميلوش فورمن، يان كادار، يرژي منزل و ايوان پاسر محصولات گران قيمت چنين دوراني هستند. در اين شرايط در هاليوود باز دو جور فيلم ساخته شد. فيلم هايي كه مستقيما به موضوعات سياسي و اجتماعي روز نمي پرداخت، اما به شكلي غيرمستقيم، بازتاب حساسيت هاي روشنفكرانة آن سال ها بود. آثاري از قبيل مك كيب و خانم ميلر ، سر آلفردو گارسيا را برايم بياور ، مترسك و لوك خوش دست . و آثاري كه مستقيما به موضوعات سياسي و اجتماعي روز مي پرداختند. مثل ديد موازي ، مش و تمام مردان رئيس جمهور . اين آخري همان فيلمي بود كه براساس رسوايي واترگيت ساخته شده بود و استيون سودربرگ، چند سال پيش كه مي خواست فيلمي را براي تحليل در نيويورك تايمز انتخاب كند، همين تمام مردان رئيس جمهور را انتخاب كرد. اين ها ظاهرا فيلم هاي افشاگرانه اي به حساب مي آمدند كه قرار بود به تماشاگرانشان بخشي از آگاهي را ببخشند كه از آنان دريغ مي شد. با اين وجود، سواد و درك سينمايي سازندگانشان، موقع تماشاي اين فيلم ها كاملا به تماشاگر منتقل مي شد. مثل تمام مردان رئيس جمهور كه فيلم خيلي خوبي است، حتي اگر دربارة واترگيت نباشد. ۵ ـ برگرديم سر حرف اول. برويم سراغ جورج كلوني، هنرپيشة خوش تيپ هاليوودي كه فيلم بسيار موفق اش را با الهام از آثار دوران اعتراض و سرخوردگي ساخته است. كلوني هم مثل سودربرگ سينما را خيلي دوست دارد. اما اين دليل نمي شود كه از اين سينما به عنوان وسيله و ابزار براي آگاهي بخشي اجتماعي استفاده نكند. تازه ترين اثرش شب به خير و موفق باشيد ، داستان زندگي ادوارد آر مورو است. يك مجري تلويزيون كه احساس كرد سناتوري به اسم مك كارتي، با تحت فشار قرار دادن هنرمندان براي اعتراف به عقايد چپ شان، به آرمان ها و شعارهاي اساسي ملت بي احترامي كرده و براي اين كه كشورش سالم بماند، بايد با چنين جريان فكري تماميت طلبي مبارزه كند. براي ساختن اين فيلم هم به وضوح به الگوهاي دهه هفتادي چشم داشته است كه درباره شان صحبت كرديم. چرا كلوني در چنين روزگاري سراغ روايت اين داستان قديمي رفته است؟ لابد چون به نظرش رسيده كشورش قرار است بار ديگر در چنان شرايطي قرار بگيرد. تاريخ تكرار مي شود، هنر هم، هنرمندها هم.
| |
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:8  توسط رز
|
|
اسرار گنج دره يخي
قسمت دوم عصر يخي با شخصيت هاي جذاب و بامزه اش به پرفروش ترين فيلم اين روزهاي سينماي جهان تبديل شده است
|
|
|
هر قدر سال گذشته ايام به كام انيميشن هاي ايست - حركتي (stop - motion) بود و همه از ماه ها قبل از مراسم اسكار مي دانستند جايزة اين بخش به والاس و گروميت يا عروس جنازه خواهد رسيد، امسال سال انيميشن هاي سه بعدي است. اين طور هم كه به نظر مي رسد، همة غول هاي سه بعدي ساز هاليوود، امسال برگ هاي برنده اي براي رو كردن دارند. از پيكسار ـ ديزني و دريم وركز گرفته تا استوديوي كوچك بلو اسكاي كه دو سه هفته اي است قسمت دوم انيميشن موفق عصر يخي را با عنوان عصر يخي: ذوب شدن از كمپاني فوكس قرن بيستم راهي سينماها كرده است. اما نكتة جالب ماجرا اين جاست كه اين انيميشن ساده و محبوب، در اين دو هفته اي كه از اكرانش مي گذرد، صدر جدول را رها نكرده و به رقباي سرسختي مثل خودي اجازه نفس كشيدن نداده است. اگر قسمت اول را ديده باشيد (بعيد مي دانم كسي اين قدر بدشانس باشد كه اين انيميشن درخشان را از دست داده باشد) مي دانيد كه داستان در سال ها قبل، زماني كه در سطح زمين چيزي جز يخ ديده نمي شد، مي گذشت. داستان، ماجراي چند حيوان عصر يخي (منفرد، سيد و ديه گو) بود كه سعي مي كردند يك نوزاد انسان را از شر بلاياي طبيعي حفظ كنند و به خانواده اش برسانند. جذاب ترين نكتة فيلم قبل، نه در داستان تكراري اش يا تكنيك عجيب و غريب سازندگانش، كه در شخصيت پردازي هاي بي نظير فيلم و شوخي هاي بديع و درخشانش بود. فكر مي كنم متعصب ترين طرفداران عصر يخي هم قبول دارند كه آن فيلم در قياس با شاهكارهايي كه پيكسار خلق مي كند يا حتي انيميشن هاي ضعيف تري كه دريم وركز مي سازد، به لحاظ تكنيكي حرفي براي گفتن ندارد. اما سازندگانش اين قدر روي شوخي هاي فيلم و خصوصيات كاراكترها، عرق ريخته بودند و زمان گذاشته بودند كه آن ضعف هاي تكنيكي، چندان به چشم نمي آمدند. فروش دور از انتظار فيلم و استقبال منتقدان باعث شد مثل همة فيلم هاي موفق ديگر، دنباله اي هم براي آن ساخته شود. ماجراي قسمت دوم اين طور شروع مي شود كه يخ ها در حال آب شدن اند و تقريبا همة حيوانات از اين موضوع خوشحال اند. اما مشكل اين جاست كه در پشت درة محل زندگي قهرمان هاي داستان، يك كوه يخي قرار دارد كه با آب شدنش همة آن دره را آب فرا مي گيرد و ديگر جايي براي زندگي و حتي آن ها نمي ماند. تنها راه نجات هم قايقي است كه آن سوي دره قرار دارد. از اين جا باز هم پاي قهرمان هاي ما به ميان مي آيد و سيد و منفرد و ديه گو سعي مي كنند در سه روزي كه تا آب شدن كوه يخ زمان دارند، يك جوري به آن قايق برسند و ديگر حيوانات را نجات بدهند. عصر يخي: ذوب شدن را كارلوس سالدانا كارگرداني كرده كه در قسمت اول، به همراه كريس وج كارگردان كار بود و سال گذشته هم انيميشن نسبتا موفق روبات ها را با همين تيم، روانة سينماها كرده بود. اگر هم بيشتر در پروندة كاري اش دقيق شويد، مي بينيد كه سال 99 مسؤول جلوه هاي ويژة فيلم بي نظير باشگاه مشت زني (ديويد فينچر) هم بوده و بعد از آن گذارش به انيميشن سازي افتاده است. همان صداپيشگاني هم كه در قسمت قبل، جاي شخصيت ها صحبت كرده بودند و يكي از نكات قوت فيلم به آن ها مربوط مي شد، در اين قسمت هم با سازندگان عصر يخ همكاري كرده اند. ري رومانو به جاي منفرد حرف زده، جان لگيزامو صدايش را به سيد بخشيده و دنيس لري هم ديالوگ هاي ديه گو را بيان كرده است. برگ برندة سازندگان هم براي اين قسمت كوئين لطيفه است كه به جاي يك ماموت مؤنث به نام الي صحبت كرده. اگر فيلم را ببينيد، متوجه مي شويد كه لحظات حضورش در فيلم، از جذاب ترين بخش هاي قسمت دوم است. ولي بزرگ ترين ايرادي كه منتقدان ـ و حتي تماشاگران ـ در نوشته هايشان به عصر يخي 2 گرفته اند، داستانش است و ريتم كند نيمة اول آن. مشكل اين جاست كه طرح فيلم نامة اين قسمت، كشش چندان زيادي براي يك فيلم بلند نود دقيقه اي ندارد و شخصيت ها و داستان هاي فرعي اش هم چندان به پيشبرد داستان كمك نمي كنند. به خاطر همين، تا قبل از اين كه فيلم به نيمة دومش برسد و سه شخصيت تازة آن (الي و دو برادرش) وارد ماجرا شوند، چيز دندان گيري نمي شود در آن پيدا كرد. تنها چند شوخي بامزه و جذاب در آن هست كه به تنهايي خنده دارند، اما به كليت فيلم چيزي اضافه نمي كنند. به قول يكي از منتقدهاي آمريكايي، اين شوخي ها تنها براي اين در فيلم قرار داده شده اند كه زمانش به نود دقيقه برسد. به همين دليل، راجر ابرت دربارة فيلم گفته كه كاراكترها و رنگ بندي ها عالي است، اما آن قدري كه فيلم بچه ها را سرگرم مي كند، چيزي براي بزرگترها ندارد. البته مشكل بزرگ سازندگان، اين ا ست كه فيلمشان ـ با هر كيفيتي ـ با قسمت قبل قياس مي شود و چون آن فيلم، تقريبا نمونة بي نقصي بود، ايرادهاي قسمت تازه بيشتر به چشم مي آيد. با اين حال، ميانگين نمره اي كه منتقدهاي آمريكايي به فيلم داده اند، B به معناي نسبتا خوب است. قسمتي از فيلم هم كه تقريبا در تمامي نوشته ها از آن ستايش شده، به كاراكتر جذاب سنجابي به نام اسكرت برمي گردد. اين كاراكتر در قسمت پيش هم حضور داشت و سازندگان فيلم در اين قسمت بيشتر به او بها داده اند. حتي در تريلرها و پوسترهاي تبليغاتي فيلم هم بيشتر روي همين اسكرت ـ كه صدا هم ندارد ـ مانور داده اند تا مثلث اصلي فيلم كه داستان را پيش مي برند. در كنار اين عامل، قسمت دوم، سرشار از شوخي هاي ريز و درشتي ا ست كه سازندگانش تا توانسته اند در جاي جاي فيلمشان آن ها را قرار داده اند و موفقيت شان در گيشه هم به همين علت است. اما منتقد نيويورك تايمز معتقد است داستان فيلم خيلي كسل كننده از آب درآمده و بزرگ ترين ضعفش در اين است كه كارگردان اصلا به جزئيات توجه نكرده. فيلم دو سه هفته اي است كه با درجة PG در سينماهاي آمريكا به نمايش درآمده و آمار فروشش نشان مي دهد كه حالاحالاها از جدول پرفروش هاي هفته خارج نخواهد شد. فقط شايد بزرگ ترين بدشانسي اش اين باشد كه با فاصلة زيادي تا مراسم اسكار سال بعد اكران شده. تجربه نشان داده است فيلم هايي كه تا پيش از پاييز در سينماهاي آمريكايي شمالي روي پرده بروند، چندان شانسي در اسكار ندارند. علاوه بر اين، عصر يخي 2 چند رقيب سرسخت ديگر هم دارد كه هنوز وارد بازي نشده اند و در تابستان اكران خواهند شد.
| |
|
|
|
درباره طراح شخصيت ها
مرد پنجه طلايي
مي دانيد قيافه و ادا و اصول هاي جك و جانورهاي عصريخي از كلة كي بيرون زده؟ كاريكاتوريستي به نام پيتر دسيو. دسيو به معني واقعي، حرفه اي است. خب طبيعي است كه طبق كليشة رايج، از بچگي نقاشي مي كرده. تنها فرقش اين است كه توي سن بيست سالگي، جزو طراحان اصلي همة مجلات درست و حسابي آمريكا بوده: تايم، نيوزويك، آتلانتيك مانتلي، پريمير و... تا همين چند وقت پيش، كارهاي فوق العاده اش روي جلد نيويوركر، جزو جذاب ترين قسمت هاي اين مجله بود. پيتر دسيو حدود 48 سال پيش توي نيويورك به دنيا آمد. الان هم توي همان نيويورك با زنش (راندال) و دخترش (پائولينا) زندگي مي كند. كارهاي اصلي انيميشني دسيو عملا بعد از دهه 90 شروع شد. با اين كه توي تارزان، گوژپشت نتردام، شاهزاده مصر و مولان جزو نفرات اصلي تيم بود، اما جذاب ترين كار او طراحي كاراكترهاي عصر يخي است. انجمن تصويرسازان در سال 2002 جايزه ويژه Hamilton King را به او اعطا كرد.
| |
|
|
|
درباره شخصيت هاي اصلي عصر يخي
منفِرد، تو فِرد، اونفِرد!
مَنفرد يك ماموت بزرگ با چشم هايي نافذ و مهربان. گذشته اش هيچ وقت درست و حسابي دستگيرمان نمي شود. انگار آدم ها خانواده اش را ازش گرفته اند يا يك چيزي تو اين مايه ها. ولي منفرد برخلاف حرفي كه سيد مي زند، اصلا ماموت پر ناز و ادايي نيست. آن قدر با وجدان و لوطي هست كه نگذارد يك بچة آدميزاد، خوراك ببرها شود. اگر چه به روي خودش نمي آورد و مي خواهد اداي بي تفاوت ها را دربياورد. منفرد از آن ماموت هايي است كه دوست داري با يكي شان رفيق باشي. اين طوري تا آخر عمر، خيالت از بابت داشتن يك رفيق بامرام تخت است. يك حيوان گنده كه اگر هم اجازه داد پشتش بنشيني، نبايد مثل بي جنبه ها بگويي برو حيوون تا شاكي نشود. يا حواست بايد باشد يك وقت از دهنت در نرود رفيق چاق يا گنده بك .
سيد معلوم نيست چه جور جانوري است. شايد قرن ها بعد، راسويي چيزي شود. خانواده اش او را تنها گذاشتند و ردپاهايشان را هم پاك كردند كه سيد نتواند پيدايشان كند. از آن رفيق هايي است كه گاهي خوب بلدند رو اعصاب راه بروند. ولي صداقت بچگانه اش دلت را خوش مي كند. گاهي بي جنبه و لوس مي شود و ادا و اطوار مي ريزد. با اين حال، مطمئني ذات خوب و پاكي دارد. واسة همين هم هست كه مثل بچه ها هر چي به ذهنش مي آيد، مي گويد و گاهي لجت را درمي آورد. گاهي به ازدواج فكر مي كند و اين كه خوب است آدم مجرد باشد يا متأهل؟! يك ريز حرف مي زند. يك جاهايي خيلي زود پسرخاله مي شود: هي، من و تو يك تيم ايم. چطور با هم باشيم؟ آن قدر هم ساده است كه نمي فهمد وقتي منفرد مي گويد: آره به جون تو، بپر رو پشتم ، نبايد بگويد: جون من؟ جون من؟ بيايم پشتت؟ تا نشنود كه بيشين بابا و ضايع بشود.
ديه گو هيچ ربطي به شوهر فريدا ندارد. اسم يك ببر شكمو است كه رحم و مروت سرش نمي شود. براي منفرد و سيد و بچه آدميزاد، نقشه هايي دارد. مي خواهد آن ها را ببرد پيش رفيق هايش كه همه براي يك غذاي حسابي دندان تيز كرده اند. ديه گو مغرور است و حقه باز، ولي دست خودش نيست و كمي هم وجدان دارد. آخر سر هم بدون اين كه بخواهد ادا دربياورد، كارهاي قهرمانانه اي مي كند. يك جاهاي كار، روح قيصر تو فضا به پرواز درمي آيد و ديه گو غيرتي مي شود و فداكاري مي كند. اين طوري مي تواند تا آخر عمر، سرش را راحت روي بالش بگذارد. چون با همة ذات حيواني كه يك ببر گرسنه مي تواند داشته باشد، به موقع به نداي وجدانش جواب مثبت داده.
خانم يا آقاي حريص اين وروجك سنجاب گونه هيچ اسم و آدرسي ندارد. همة دغدغة آن مغز نخودي اش چال كردن يك فندق يا بلوط است واسة روز مبادا. يك صداهايي از خودش درمي آورد، ولي هيچ وقت حرف نمي زند. چرا حرف بزند؟ كارهاي مهم تري دارد، همان بلوط و اين ها. اگر لازم شد، با شكلك منظورش را مي فهماند. جانور غيرقابل تحمل و مال جمع كني است. اگر ورجه وورجه هايش نبود، شايد سر و كلة عصر يخي با آن همه تفصيلات پيدا نمي شد. اين حيوان ناشناس آن قدر در حريص بودن ضايع است كه با تمام بلاهايي كه سرش مي آيد (از جزغاله شدن با رعد و برق گرفته تا يخ بستن در آب و له شدن زير پاي دايناسورها) باز هم دست برنمي دارد. بعد از 20000 سال (فكرش را بكنيد) هنوز خودش را براي بلوط فسقلي مي كشد. | |
2
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:19  توسط رز
|